بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

۱۴۱ مطلب توسط «روشنا» ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۲۳
  • روشنا
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۴:۴۴
  • روشنا

القلبُ یهدی الی القلبِ


و ما برای تو در این سرزمین ارشادگری قرار ندادیم...

  • روشنا

پس از سفر های بسیارُ
         عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان‌خیز،


بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
            بادبان برچینم، 
            پارو وانهم
            سکان رها کنم،
            به خلوت لنگرگاهت در آیم
            و در کنارت پهلو بگیرم...

آغوشت را بازیابم

 استواری امن زمین را زیر پای خویش...*

مارگت بیکل


وَإِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَمَا یَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْکَهْفِ یَنشُرْ لَکُمْ رَبُّکُم مِّن رَّحْمَتِهِ وَیُهَیِّئْ لَکُم مِّنْ أَمْرِکُم مِّرْفَقًا

و هنگامی که کناره گرفتید از آنان و آن‌چه جز خدا می‌پرستند، پس رو به سوی [این] غار آورید ؛ پروردگارتان برایتان از مهربانی‌اش می‌گشاید و برای شما در کارتان گشایشی فراهم می‌کند.

الکهف - 16 

  • روشنا

صدای تو،

مثل خنجرِ سیلیِ

بادی

آتشین تر از تعصب زمستان

شد

وسط این خزانِ با هم بودن

بر صورت سوزدیده‌ی قلب سردم

از سرود دسته‌جمعیِ

"سکوت"*

که تمام حروف تنهایی دل من می‌شد 

                                          به آواز

از لبانِ خودت


بر عزای خودم...


من خسته‌ام، خسته‌ام از این همه.

تو بدی. بالله که بدی.



*[تو فقط] سکوت قلبتو نشکن...


- این روزِ تاریخی...

  • روشنا

خواب را بر چشم خود کردم حرام

تا ببینم صبح دم سیمای دل...


- لعنت بر علم ماده. :[

  • روشنا

این که وقتی درد دارم به تو نزدیک ترم،

مثل خنکای شیرینی درک حرف هایی ست که هزار سال پیش برای ام روز من، خیلی متواضعانه و شکیبا در قالب محقر کلام نشستند به امید رسیدن این روزها.

این حس که دلم فریاد می زند احتیاجش را

دقیقن مثل خواهش و سربه زیری برای تحمل جبر تو 

اما داشتن توست.


من کوچکم اما دلم را برای تو تا بیش تر از همه ی مرزهای مملکتم کشانده ام...


من درد دارمُ

فقط تو می بینی...

و قد کفی لی... 

  • روشنا

شبنم شدم و قلیل و مستضعف،

جان دادم به پاک کردن ردِ نگاه‌های بی‌وفای تو از در و دیوار آن ریاخانه...

  • روشنا
چشمانم علقمه و
دلم گودال قتل‌گاه...

کاش این شمر که سنگینی‌اش عادت شده بر سینه،
[نوشته توی نهج البلاغه از آن که مشغول به خویش‌تنِ خویش باشد و...]
بی‌تقوایی من نباشد و بی‌اعتقادی‌ام چرا.

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ
سلام بر آن کس که زیر گنبد اوست اجابت.

سلام بر دلِ تنگی که اشکش بها شد و هرگز به کفایت پرداخته نشد.

این خاشع‌ترین آب‌های روی زمین، سهم من هست ؛ طمع کار دستان تو که نیست،
طمع‌کار دستانت نیست،
چشمِ خواهش به آغوش تو که دوخته.

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ الاِْ جابَـةُ تَحْتَ قُـبَّـتِهِ
من که نمی‌خواهم آن‌قدر دلم را گشاد کنی تا باز این بلا توی آن باریدن بگیرد.

هراس من از آن است که تو در این خانه‌ی تنگ ننشینی...
  • روشنا

مرگ بر عشق 

درود بر دیوانه‌گی

  • روشنا