بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

آی...! چهره‌ی سرخت پیدا نیست

شنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

این دفترچه‌ی مجازی پر شده از ناخوانده‌هایی که به رسم پیش‌نویس ذخیره شده‌اند...
نمی‌دانم، تو شده‌ای مثل ماهی که روشنایی‌اش از خورشید بوده و خودش بی‌وجود...

نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چه شده، نمی‌توانم غرق شوم در آن دریای شیرین و به ظاهر بی‌پایان...

خشک شد، خودم خشکش کردم.

خب رهازر که این‌جا نیست ولی خوب می‌داند من اگر تخیلاتم خیلی روی دلم راه می‌رود، انشای موضوعی بلد نیستم، باید یک چیزی را با پوست و گوشتم بچشم، باید سوزش یا نوازش دستی احساسم را قلقلک بدهد تا از دلم بنویسم.

نمی‌دانم تو چیستی، محرکه‌ای که فیل هم مقابلت به زانو درمیاید، البته شاید برای من!

دستم را از همان قدم‌های اول گرفتی و پشت قدم‌هایم آمدی، شاید هم جلوتر از من دویدی و کوچکی‌ام را، بی‌تجربگی‌ام را یدک کشیدی. مثل یک مادربزرگ سخت‌گیر و جهان‌دیده گذاشتی زمین بخورم تا بزرگ شوم. به رگ لج‌بازی و یک دندگی ذاتی‌ام بدجور سخت گرفتی، بی‌چاره را ریشه‌کن کردی و من را به غلط کردن انداختی! شرکم را یک کتک مفصل خوراندی و آیه نشانش دادی که مگر آدم چندتا دل دارد؟! غرورم را مثل پسربچه‌های فلک‌زده، فلک زدی! کبودش کردی. انگشتت را کردی توی چشم‌های لذت‌طلبی‌ام و حالی‌اش کردی آمد، نیامد، هرچند به گوشش نرفته و تجربه نکرده. اشک‌هایم را همیشه به سوزاندن گونه‌هایم برپا داشتی و برجایشان نگفتی و انگشتم را به نگاشتن و گفتن گماشتی...

بی‌پروا بچگی کردم، کتک خوردم. بی‌محابا احساساتم را قاب کج و کوله‌ای گرفتم، آویزان دیوار اتاق دوستی‌ام کردم و دیوارش فاجعه‌گون بر سرم آوار شد. حرف زدم و حرف زدم، شدم عین بچه‌های زر زرو و همه را گفتم، هرچه بود! چنان تودهنی‌ای خوردم که سکوت این‌روزهایم همه‌شان را متعجب کرده.

خودم هم ندانستم دل‌نوشته‌های یک کودک خام دماغو با ادبیات مزخرف و نصیحت‌گونه از کجا رسید به بی‌چون نویسی که بعضی بیایند، عنوان اول را خوانده، فرار کنند، برخی در سکوت آرشیوش را زیر و رو کنند و عده‌ی کمی هم بگویند این‌ها از تو برآمده؟! تو؟!

بس که انتظار نمی‌روم. هرچه‌قدر من از دست کم گرفته شدن متنفرم و فراری،...

بس که من بریده‌ام از این آدم‌های اطرافم و ذهنیت‌هاشان.

بس که من همه را پس زدم و تو را که نمی‌دانم جز داشتن ماهیت محرکی قوی‌تر از فیل، چیستی، دودستی چسبیدم. همین تویی که حکم بابای هستی کوچولوی غد را داشتی انگار برایم.

اما نمی‌دانم چرا حالا، حالا که یاد گرفتم در دهانم را ببندم، سرم را فرو کنم توی لاک خودم و از آزادگی‌ات تقلید کنم، تنهایم گذاشتی...
زدی توی سر همان خنگولی که دو، سه سال پیش مثل بچه‌ها دل‌خوشم کرد و حالا که موفق شدم با تیپا پرتش کنم بیرون از خانه‌ی مهرم، حالا که هی نگاهت کردم و حرکت‌هایت را تقلید کردم و مثل تو، مثل بزرگی‌ات از کنارش گذشتم، رفتی؟

من در عزایت سخت آشفته‌ام و نگاهت را از دور حس می‌کنم. حالا واقعن مفهوم تنهایی‌ای را که حفظ کرده‌بودم، سر کلاس درست، پای تخته نوشته بودم را، درست یاد می‌گیرم. نکند این هم قسمتی از ماجرای ادب کردن من است؟!

آی عشق! چهره‌ی سرخت پیدا نیست!

  • ۹۳/۰۳/۲۴
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">