بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

باز تو را نمی‌شناسم

يكشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۳

بوی عشق چمران به دماغم خورده بود و سوگ‌‌نامه‌ی ابوجمال* را خوانده‌بودم و اشک ریخته بودم و هوایی شده‌بودم و مرده بودم و زنده‌شده بودم و زنده‌مانده‌بودم و از زنده‌ماندنم کشیده بودم و کشیده بودم...

با تعریف عشق و دوست داشتنش تمام خلا‌های پرسش‌هایی که از احساسم به تو و مثل تو ها که کم‌یابید، جانم را حفره‌حفره کرده‌بودند، سیری دادم و لب‌ریز شدند از سلام و سلامتی و و اسلام و مسلمانی‌اش.

عاشقانه پرستیده بودم کسی که در انتهای ابراز عشقش به مخلوقات او خود را مغلوب او خوانده بود.

تو را محبوب پنداشته بودم، نادانسته‌ی نادانیت و پیچیدگی اتفاق در نابینایی‌ات. تو گذر کرده‌بودی از کوچه‌ی مهر و مهربانی دلم، گیج و منگ و مست و اتفاقی و شاید هم از گم‌کردگی راه.

همین سیلی دی‌شبت کافی بود. سیلی خدایی که با دستان تو نواخته‌شد به پیروی از قانونِ یقین شده‌ی چمران.

تو هرگز ساقی این پرسش‌ها و زخم‌های وجودم نمی‌شوی، نبوده‌ای! که یک جرعه از نگاه بلندش مستشان کرد و خمار و چشم‌هایم تو را ندیدند رندانه و از ظاهر خرابی و مستی انگشتانت را زیر قدم سپردند.

خالقا! خلاقا! بیّانا! پیش از آن‌که دوستت بدارم،

شرمنده‌ی خداییت!

پی‌نوشت :

*سوگ‌نامه‌ی ابوجمال : دست‌نوشته‌های چمران در سوگ فرزندش، جمال.

-به شعبانت الها...
-به فلک می‌رود این قوم، اگر آگاهید،
در پیِ روحِ خدا، سبط رسول‌اللّهید...
-و علیک السّلام یا ثارالّله...

  • ۹۳/۰۳/۱۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">