بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

بانگ بزن منادیا

يكشنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۳

یا امّاه...

یا حضرت مادر، یا زهرا!...

ادرک مرا

...

 دلم تنگ‌تر از هم‌آغوشی مردگان و خاک در حب مبهمی به تو، درد در آغوش کشیده...

اما دل‌تنگی من از تو را چه کسی در دل جای دادن تواند آخر ای دلت آرام‌کده‌ی دل‌تنگی‌هام!

حالا که گوشه‌ای از دنیای اندوه‌های دیرینت را فقط می‌بینم مهربانو، دلم دارد می‌ترکد!

و نمی‌دانم چه کنم ام‌شب با این هق‌هایی که راه گلو را بسته‌اند...

و ام‌شب شبی‌ست که پیچش طنین نوای مخملین بودنت در گوش جهان ۴۰ ساله شد...

ام‌شب کام تو را باید نشاند به شیرینی ولی کسی چه می‌داند این چه تلخی مبهمی‌ست که نشسته توی حال احساس من...

فزونی این ۴۰ گردش و چروک نشستن به محل گل‌خنده‌ات چه طعم گسی دارد توی خاطرم!

انگاری که مزرعی درد* پشت این لب‌خند‌های گرم و امنت مخفی می‌کنی...ام‌شب حجابی از چشم‌هام به دریچه‌ای کوچک از وقوفش* برداشته‌اند،

ام‌شب دلم به یادت چه‌قدر تنگ است بزرگ‌ترین تکیه‌گاه من!

و تو مادر نیستی! حکمن تو چیزی دگری، پشت این همه رنج، این صبوری از چه نشسته آخر خدای من!

تو مادر نیستی، تو درخت گردویی ایستاده به استواری پشت پیکر نحیف ۳ جوانه‌ی کوچکی... تو زن‌ترین مردِ میدان ایثار، تو فرو کشنده‌ی طوفان‌ها... تو آن بلندترین و صاااف‌ترین دیوار ادراکی که مرز ثریا را پشت سر جا گذاشته‌ست... شگفتا! تو مادری! تو را این واژه‌های من ادراک نتوانند!

ام‌شب ای منادیِ دل‌تنگی که بانگ زنی برآنان که دل‌ها به تنگ داشته‌اند! بانگ بزن بر آن تپنده‌ی پرخون که مرتب به نشست و برخاست است در قفسِ سینه‌اش... بانگ بزن که نفس اشک می‌ریزد و اشک نفس باخته به صحنه‌ی بودن...

باید ام‌شب بروم سر یک بام بلند

توی گوش دنیا فریاد بزنمت ای فراتر از آدم!

ای حی به حیاتی فارغ از حیات اهل دنیا!

باید ام‌شب بروم سر یک بام بلند

فریاد بزنم از کوچکی، فریاد بزنم از حدود حنجره...

آن‌قدر بلند که حنجره ببازم به کفاره‌ی همه کوچکی‌هام

باید آن‌قدر به این چشم‌ها بی‌خوابی بدهم که بی‌زار شوند از خواب

باید این چشم‌ها را

از ول‌گردی توی کوچه‌های خوابت، حد زنم، هشتادضرب!

«باید ام‌شب بروم سر یک بامِ بلند

شهر را از خطر چشم تو آگاه کنم...»

دوستت دارم... دوست‌تر از دوست داشتنی که عشق می‌ریزد به دل آدمی.

دوستت دارم ای مرتفع‌ترین عمودِ آدمیت توی هامونِ پستِ زندگی من...

دوستت دارم از دلِ واژه‌هایی که اصوات و حروفشان را در ضمیر من از تو دارند ای بصیرترین آموزگارم...

دوستت دارم ای دستانی که وسیع‌ترند از بی‌کرانیِ پهنای صحرای عشق... ای همه‌ی بی‌نهایت‌های من هبوط کرده در ارتفاع پست خاک!

و تو نمی‌دانی این واژه‌ها چه‌قدر نمی‌دانندت و مجبورند به کنار هم نشستن از سر به گردون سایی‌ت به فرمان‌رواییِ دلم!

ام‌شب اما منادیا! بانگ بزن بر نادیای باغ‌چه‌ی حیات من... بر این پیکره‌ی امید...

بزن منادی!...

چهل‌ساله‌گی‌ت مبارک مامان‌ترین مامان دنیا!

۳ اسفند ۱۳۹۳

  • ۹۳/۱۲/۰۳
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">