بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

برباد

دوشنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۳

احساس خفگی می‌کنم.
خوبی‌ات را می‌خواهم اما خواستم را زیر کفش‌هایم لگد کرده‌ام و
دلم می‌خواهد خفه‌ات کنم.

دیگر لحظه‌لحظه‌های زندگی چه تفاوتی با هم خواهند داشت وقتی‌ فرق تو با خواسته‌های دیگری که در کپسول اکسیژن خفه‌شان کردم حتی مهربانی‌ات هم نیست؟
دیگر بودن یا نبودن محبت میان من و هم‌نفسانم چه تفاوتی خواهد داشت؟

وقتی با به خاموشی گراییدن شمع خوبی‌تان و خفه شدن تک شعله‌ی رقاصش به من پیوسته می‌آموزید هیچ چیز برای خواستن وجود ندارد جز شُش‌های خودم و فقط خودم، دیگر بخشش کمال حقارت خواهد بود و نیاز صدبار نخواهد بود.

اگر ده‌هزارم درصد هم احتمال می‌رفت که چنین شرح دردی را بخوانی، هیچ نمی‌فهمیدی. خوب می‌دانم هیچ از ماندن نمی‌دانی
و نه هیچ از آمدن که تو انگار می‌افتی وسط خوش‌بختی آدم، اصلاً آهسته قدم برداشتن نمی‌دانی که آمدن شتاب‌زده مگر خواهان می‌کند؟ من نمی‌دانم!

روز به روز از من دورتر می‌شوم. دیگر خودم را نمی‌شناسم و من این‌طور بودنش را از تو آموخت... آموزشی که شاید کمی بار گناهت را سبک کند. گناه؟ من نمی‌دانم! شاید هم ثواب دارد ذره ذره سوزاندن.

فال حافظ را... راست می‌گوید،
من توسل نجویم به آن بی‌عیب، خاکسترم بستر رد پای تو خواهد شد.

یا فاطمه! ادرکنی

  • ۹۳/۰۱/۱۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">