بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

به فدای تَرَکِ آن لبِ تشنه...

سه شنبه, ۲۱ آبان ۱۳۹۲

ناقص خواندت. دستش را گذاشت روی پایش و آمیخته با آهِ نفسِ خسته‌اش، ناقص خواندت و گمان کنم دستش گرفتی که برخاست.

آن قدر کاملی که نامت نقص برنمی‌دارد... مگر ماه ناقص می‌شود وقتی "مه" بخوانندش؟!
ماه کامل بنی هاشم بی‌دست و بازو بودنش مگر بی‌بالِ پروازش می‌کند؟ مگر زمین‌گیرش می‌کند؟
بی‌تابِ تشنه‌لبی که لحظات را می‌شمارد از این حجاب تن رها شود و تشنگی راهش سد نکند...

چه شود عطشان ببری، سر ببری لبِ فرات این تنِ زمین‌گیر را؟ چه شود بُکُشی؟ شاید کمی کاسته شود از ثقلت این غم سنگین؟

آقا!
آمدم بگویم:
تشنه ام.
تشنه‌ی یک دنیا!

سر تا به پا آسمانی بودی، دنیا نبود...

خواستم بیایم سطرها سیاه کنم و بگویم و بگویم از این دردها.
زنهار که دردت ثقیل بود، امانِ درد گرفتنِ دل نمی‌داد. امان تشنگی نمی‌داد.

فدای ترک لب عطشانت،
عطشان بین‌الحرمینم، هوایی زینبیه و جویان راه حرم جدتان.


الامان! العطش یا سقا! العطش!

  • ۹۲/۰۸/۲۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">