بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

بگذر از ما بگذر

سه شنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۴
اشک‌ها را تا بی‌نهایت فرو می‌دهم. بغض‌ها را قتل عام می‌کنم توی گودال نگاهی که پشتش فلسفه‌های کم‌بود دار آدمی خوابیده.
من و تو لیاقت ضمایرمان را نداریم. باورم بکنی یا نه من خسته‌تر از همه خورشید‌های مانده پشت غروب آفتاب حتا برای یک لحظه‌ام.
دیر شد... من دیر یافتم این «من» را روی دیوار منزل شما... شما... این یافتن‌ها چنانی نشسته روی سینه‌ام که نمی‌توانم مرگ نفس‌های رهایم را گم و گور کنم...
ابن حقیقت باید قبل‌تر از فرار عریان می‌شد حتمن. حتمن؟
هوا سرد است. سردتر از آن‌که بدانی، بتوانی بدانی، بتوانی بدانی که می‌توانی بدانی یا نه.
فکرش را هم نکن.
توی این عصر گرم بهاری، یک جمله کافی شد برای این‌که سراپای این هزارسال گرما منجمد شوند توی میدانِ «عفّ» قلب من، توی این گورستان خالی، صدا می‌پیچد. صدااا می‌پیچد، باز می‌گردد، تکرار می‌شود تکرار می‌شود...
توی این عصر خالی کمِ کمش دلت خالی‌ست به نگاه من... من اما... من فقط لباس تن احساسم نیست. من فقط کمی یخ زده‌ام. سال‌هاست که انگار من یک جمله‌ی ساده را نشنیده‌ام حالی که کل دنیا پشت سرمان ترانه‌اش خوانده. حالا این منم که سینه زن شده‌ام زیر بیرق ماتم ناشنوایی سن و سال دارم.

گاهی برای بعضی آگاهی‌ها نمی‌توانی بگویی خدایا متشکرم. تو آدمی، تو ابلهی... تو نمی‌توانی بگویی. آدم است که شیخنا توی بهشت بی‌گناهی‌ش استغفار می‌کرد... آدمیم.
ایهاالناس! گاهی ما توی جشن فارغ التحصیلی پی‌اچ‌دی‌مان هستیم که می‌فهمیم بدیهیات توی غرایز الاغ‌ها را نمی‌فهمیم. گاهی ما اَبَرْگوشیم و کر می‌شویم مقابل انعکاس ممتد یک صدای خاص و کوتاه‌فرکانس.
  • ۹۴/۰۳/۰۵
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">