بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

لب‌خندم تهِ بیتِ آخر کش می‌آید...

می‌گویم : اااا من چه‌قدر از این آرایه خوشم می‌آید! متناقض‌نما! پارادوکس! چه‌طور این کلمه‌ها به سرش می‌آیند آخر! 

می‌گوید : هر چه بیش‌تر شعر در ضمیر بنشانی، موزون‌تر بسرایی و هرچه کلمه را بیش به نیشِ چشم بکشی، کلمه بیش بدانی برای کنار هم نشاندن و خلقِ تضاد!

می‌گویی : دریای کلمه‌ای و آسمانِ شعر! چشمه‌ی شعرت اما نا بود است، نیست اصلن! حتا خشک!
می‌گویی، توی دلت می‌گویی حکمن، به من می‌گویی حکمن!

نمی‌گویی، هیچ نمی‌گویی، فقط لب‌خندت را می‌کشانی تا کنار و آغوشِ لب‌خندم و ...
نگاهم ناگاه پایین می‌افتد از سرِ پرت‌گاهِ بلندی قامتت... به قامتِ نا جورِ کفش‌های دیلاقِ خودم سقوط می‌کند...

اصلن من نیامدم که برایت شعر بگویم آسمان‌قامتِ دریا دل! من آمدم کمی هم از چشم‌هایت بین خطوط ممتدِ دفترِ نثر کلمه بنشانم.

خطابم به توست و همه کناری‌هایت را صدا می‌زنم به صحبت...
من از من می‌پرسد : چرا؟
من پایین‌تر می‌گوید : درد شیرین را، پارادوکس را...

چی‌ست میان انگشتانم و انگشتانت؟ چی‌ست آن به هیچ مانند که انگار بناست تا آب در 100 درجه می‌جوشد، گره باشد؟
نه بر مشت‌هامان که میان‌شان...
من پایین‌تر می‌گوید : درد شیرین را، پارادوکس را...

  • ۹۳/۱۱/۰۴
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">