بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

تو و خاموشی، من و ویرانی

دوشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۳

اوضاع خنده‌هام گریه‌آور است.

اوضاع نگاه‌هات خنده‌آور..

خنده‌دار است که قلمم فقط رژه‌ی واژه می‌رود از سر تا ته برگه‌های دفترم و جرئت یک حمله‌ی ناحسابی کج و کوله را هم ندارد.

که هفت‌تا پُست با هفت هوا و شرایط اقلیمی متفاوت، معلق مانده‌اند دست ابرهای خاکستریِ بین انتشار و ذخیره.

خنده‌دار است، از همان‌ها که زینب می‌گویدشان خنده عصبی!

خاموشی عطشم، قبل از لقاء جرعه‌ای آب از دریای چشم‌هات، بی باک از شمرانی که راه آب بر عباسم بسته‌ند، بی کم‌ترین انگیزه‌ی مقابله،

خنده‌آور است!

اوضاع بلورهای درشت نمک این اشک‌های بی‌آب، اوضاع یک‌سینه حرفِ خفه‌شده در زبان بسته‌ام، اوضاع وضع مواضعم و اوضاع تمامیت ارضی سرتاپام،

خنده‌آور است!!

عقب نشسته‌ام،

نه از باک تو و غنیمت جمع کن هات.

خستگی برای من بی‌معنا شده‌ست. آسان درد می‌کشم، آسان دست می‌کشم.

اقتدارم را نشانده‌ام کنار خودم، کف خاک‌ریز. اما ضعفی هم نیست که بالا سرمان کشیک بدهد و تسلیم را بفرستد خط. این عقب نشینی خودسر آمده خط مقدم و شما پندارید تسلیم است بس که شمایلش به تسلیم می‌ماند اما تسلیم نفوذی بوده‌است و نه از ما!

تلخ برام بی‌معنی‌ست، شیرین بی‌معنی‌تر.

تو می‌خوانی، آواز می‌خوانی :

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...

اندوه بزرگی‌ست، چه باشی، چه نباشی!؟

صدای هم‌خوانی‌ت، آوازخوانی‌ت، عادی‌تر از صدای ضرب مکرر پنکه روی صورت هواست و من اگر فرار می‌کنم از محیط نگاهت، نه از ترس عادی بودن توست و نه از سوزاندنت. من فقط فرار کرده‌ام و این یک فرض است، نه حکمی که با ادله ثابتش کنی. این داده‌ی مسئله است و چیز دیگری طالب نیست مسئله. قانع‌تر از این مسئله، کدام مسئله‌ی هندسه را دیده‌ای؟ یک خط هم براش جا نگذار، ثابت کردنی نیست اصلن.

تو و ویرانی... خاموشی..

لب‌خندم را نگاه نکن، دیر رسیده به لبان و اگرنه ته مانده‌های فریاد درونم است که برلبم نقش می‌بندد. مانده از آتش افروخته‌ای که خاموشی گرفت، مُرد.

پیش از فراقِ روح و تنم به خاک افتاده‌ام. مختار! و نه به تسلیم،

افتاده‌ام..

پیش از آمدن حضرت مرگ رخت سپید پوشیده‌ام و من خود خوب‌تر دانم که سال‌ها رخت مرگ است بر تن این زندگی‌ام و من از رنجِ زندگی مرگ‌گون با شما هراسی ندارم.

تو می‌خوانی، آواز می‌خوانی :

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم...

اندوه بزرگی‌ست، چه باشی، چه نباشی!؟

گذشت قامت بلندت مه‌تابا! خمودگی و پیری مفرّی ندارد جز فرو آوردن سر... تسلیم شو!

تسلیم هم نشوی، اندوه بزرگی بر گلویم دست‌انداز است.. چه باشی، چه نباشی!

تو و ویرانی... خاموشی..

مرا بگذار و خواهی بگذر، خواهی نگذر.  دلم آتش گرفت. سوختم از هم‌دم تنهایی‌های امیرم، او نور شد امّا من خاکستر شدم.. خاکستری داغ برباد..

 که امیر سوخت از بزرگیِ دل‌دارش و من سوختم از کوچکی و حقارتت.

چه کنم با این درد؟! دل من ای دل من!..

آتشت سوز ندارد شمع افروخته! بسوز و بسوزانم که امیرم پر و بال تقدیم سخاوت خورشید کرد اما من دلم را پخته‌ی شعله‌ی خامت.

سوز ندارد! غمت درد ندارد شمع کوچکم که اگر پروانه هم بشوی دور خاکستر وجودم، چمران پروانه را گذاشت و گذشت..

که تو شمع کوچک من نیستی و پروانه، مال ضمیر مالکیت چمران نبود...

که من همان دل کوچکِ کم ظرفیت اویم.. من از اموال اویم و کوچکم، کوچک‌تر از تنها لذت دنیایی چمران، اشک.

آسان خسته می‌شوم، آسان نادیده‌اش می‌گیرم.. میان فریادهاتان می‌خوابم و کابوس می‌بینم و دیوانن می‌شوم.. اما مگر خاکستر، باز می‌گردد به حجم خود؟

من سهم بادم..‌

بگذار که بمیرم که بمیرم که بمیرم

  • ۹۳/۰۶/۰۳
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">