بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

خورشیدم و گرفته‌ام

پنجشنبه, ۱ آبان ۱۳۹۳

انتهای ابتدای خزانِ* هر سال جوانه‌ی تازه‌ای سر از خاکِ عمرم بر می‌آورد. [جوانه‌ای که رهاست و ناآشنای خزان.] جوانه‌ای که خزان ندیده هنوز اما اهل خزان است. جوانه‌ی بیوتنِ باد برده‌ای که کم طول می‌کشد تا کم آورد مقابل صراحت یأس وطنش...

آخ که چه زردم و تنها. من خودِ آن جوانه‌هام که هرسال دیده نگشوده، خفته‌اند در کام مرگ، در خاک وطن، در آغوش زردی خزان و گویی هر سال با گذر زمان از ابتدای انتهای خزان باری به کام مرگ، شیرین می‌آیم.

من روشنم، روشنا. من آن نورم که کم بود مهلتِ کم نیاوردنش مقابل باد پاییزی... آن نور که نامِ خورشید را یدک کشید اما امیدِ تنها امیدوارِ زمینش را ناامید کرد و توانش در نگاه محتاج جوانه‌های زمینش کور شد.

من آن خورشیدنشانِ کوتاه پیشانیی‌ام که اگر عمرش درازتر از خورشید هم به درازا بکشد، مادرِ یأس خواهد ماند... سقای زهر، هم‌این این خورشید نشان، خود منم گویی.

آن رقص که هم‌تای نماز ارمیای بیوتن، هم‌تای نفس‌های جوانه‌های عمرم به آسمان محاسبه شد منم... آن شیرین باده‌ام که تلخ مست و خراب کرد جام تنم را.

من هم‌آن خورشیدنشانم که قمرِ زمینش بالای سرش به پاس‌بانی لحظه‌ای نخفت.

آن اجتماع پرتوها که تنهاست و ماهش بالای سر است

ماهش بالای سر تنهاش ا‌ست و دردا که «ماه بالای سر تنهایی‌ست...»

آری من خود تنهایی، خود زهر، خود خزان و دردم.

آن آنی که فلک می‌گردد و طالع از مبدأ انتهای ابتدای خزان، از روی سی‌صد و شَـسْـت و پنج روز گذر می‌کند، وقت بی‌وقتی که جوانه‌ی دیگری روی زمینِ عمرم سر از نیستی بلند می‌کند و هرچه شهاب است بر سرش می‌بارد، این خورشید، قمر، زمین و راهِ [شیری که نه! دوغی، شایدهم] کشکی، چه کوتاه پیشانی، تنها و دور افتاده‌ا‌ست...

نه آن آن که هرآن این خورشید، قمر، زمین و راهِ کشکی، چه کوتاه پیشانی، تنها و دور افتاده‌ا‌ست...

کسی ندانسته چرا فقط از شرق و غرب و شمال سخن به میان نشانه‌ها آمد. اما من دانم که نوری از جنوبم، به سبزگی می‌زند چهره‌ام و نزدیک است موهام فر شود اما گیر کرده‌است... بین راستی هر تار و اجتماع هم‌آغوشی تارهای فِر.

سبز و زرد و خاکی، خزان‌زاده‌ای بریده از تن‌ها و تنهام...

می‌گوید خب خاک جنوب کم حاصل است...

اما ناآشنا! جوانه، نور چشمش را نیافته که سرش را راست بگیرد... که ماهَم (ماهِ من) بالای سر و پاس‌بانِ  تنهایی‌م است... که ماه نور سپیدش را به انجماد دستان جوانه فرستاده با سرعت نوور...

بخوان آن مرثیه‌ی سروده نشده را بر مزار کهکشانم. بخوان که هم‌سایه‌گانش دردش می‌بینند و دردش می‌دهند. که کس به یاد آوردن نخواست انتهای ابتدای خزان را.

که ماهم دو قدم دورتر از رگ گردن است و رفاقت تمام کرده... تماااام.

دیده‌ام آن تلخ فال را و دم نزنم، خون خورَم که هرچه ورع از او دورم نمی‌کند و درد که شهاب‌ها به خیال این‌که به اسارت برده‌ام این ماه را، سینه‌ام را شکافته‌اند.


*پی‌نوشت : آخرین روزِ اولین ماهِ پاییز، می‌شود ۳۰ مهر به گمانم.

  • ۹۳/۰۸/۰۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">