بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

دلت فریاد نخواهد

يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۳

دخترکِ غم‌زده‌ی کوچک و کم طاقت،

تاب بیاور سنگینی علَم سکوت را... نشکن. خم نشو. تمیز بمان، صامت بمان. خسته نشو...

که خسته‌ای...

این آب‌های شور را آمدن، حتا به ذهن راه نده...

جدل هم اگر نمی‌کنی و ملامت می‌کشی، بکش و سکوت به لب گیر که اگر لب باز کنی، بار بیش کشی و بیش به دیگران تحمیل کنی.

می‌خواهی بگویی دلت هیچ نمی‌خواهد گفتن به کس و سوخته انگار... و باید خاکستر شود انگار... انگاری که به انگاره‌ی آدمی چنان بعید می‌آید این‌روزها و این‌جاها که بشر در پیِ سوزاندن هرکه افتاده، جز خودش...

تو بودی آواز کردی : مـــی‌نســـازی تا نمی‌سووزی مرا... انگار که تو بودی و فقط انگاره‌ی آدم خطا بلد است بکند.

فهمت بیجک گرفت چه می‌خواهم بگویم لا به لای کش و قوس و نقطه‌های این کلمه‌ها؟!

می‌خواهم بگویم می‌خواهی گله کنی از دردِ دلی که جا ماند و طالعش نیامدن بود... اما این گله که شمایلش پرسشِ شورِ «چرا»ست، وارد نیست و این پرسش اگر ۸- حرف هم داشت، وارد نبود ؛ حالا که ۳ حرف دارد‌... حرف ندارد انگار! دمِ درِ درگاهِ درِ درگاهش که درش هم انگار درگاهی و درِ درگاهی دارد، خب حرفی ندارد. ۳ مقابلِ بی‌نهایت چه دارد برای گفتن؟!...

حرفی ندارد، نداری، حرفی نداری، نه‌داری... پر از هق هقی، پر از آبِ شور... آب‌هایی که مدام به تکرارند، به تکرار کلمه، جمله، سطر، خط مشی و یک‌کتابِ بی‌نهایت صفحه‌ای از آ.ب.آ.ب.آ.ب.آ.ب...

و تو حتا این آب‌ها را راه آمدن نباید نشان دهی دیگر...

که...

...

سه نقطه‌ها! بگویید. بدگوییِ «لفافه»ی سخن را پیشِ کاغذ کنید و این زخم‌هایِ خیسِ آتش چشیده را نشانِ چشمانِ خطوط دهید. زودا که مجبور شود سطرهای رفتن سیاه کند و بارِ بودن از دوش بیفکند... ای کاش شما خطوط، رازدارِ کلمات باشید و شما کلمات سکوت کنید. مانده‌ها را درد ندهید، زخم نشان ندهید، فهم ندهید... کلمه بمانید و فهم نشوید، جهل نشوید، زود بگذرید از ضمیرها... ای کاش خاموشی بگیری شمعِ روشنِ صراحت که دروغ را بلند کردی و...  

این دخترکِ غم‌زده‌ی کوچک و کم‌طاقت، خوبیِ این حال را به دروغ نخواهد توانست گفتن، نخواهد توانست این کش‌ها را، قوس‌ها را و نقطه‌ها را سپردن به صراحتِ دروغ...


می‌خواهد هق بزند، بی‌صدا، نگاه بلند، بَر گیـرد... شکوه نمی‌کند ولی، پر از صدای گریه‌است... پس کلمات، آرام بیایید به چشم، صامت بیایید به دل، نمانید به ضمیر... خسته‌است، دل‌شکسته است...


دخترکِ کم‌طاقتِ خسته و دل‌شکسته،

طالع و تقدیر چنین گشته... راضی بگرد دور این بلاها. تجزیه‌اش نکن. تحلیلش نکن. حل شدنش زمان می‌خواهد و نه حل معادله. راهش نده به ضمیر نزدیک‌ترینانت هم که این روزها همه روزنه‌ها و سوراخ‌های گرفته‌ی عالم هم به تغییر می‌خواهندت چه رسد به چشمه‌های پرنورِ بلندقامتِ نزدیک آبادی دلت، چه رسد به...

خوانده‌ات به صبر.

و مهربان، مع الصابرین است... از لسان حضرت امیر (علیه‌السلام) آمده که زمان حلّال همه چیز است...

بگذر زمان! بگذر و پا بکش از گلوگاهم که نفس‌هام، نفس بریده‌اند این روزها... دل بریده‌اند از سفر و دور نیست که سکنت گزینند توی سینه...

رود شو. صبور شو. ببخش. بگذر. یک‌سر بینگار که لحظه‌ی عازمِ آمدن، لحظه‌ی عزیمت توست به سفر آخر... چه عایدت شود آن‌وقت اگر نگذری و گره بیفکنی به روده‌هات؟!

نمی‌بخشی هم، در سینه پابند نکن ظلمت‌ها را، کوهِ کینه نساز ؛ اگر گذشتنی نیستند بعضی دره‌ها، پُرشان کن از گوسفند‌ها. اگر به سقوطت عمق دارد، گوسفندهات را جا بگذاری، به‌تر است. پر کن هرچه چاله را و نگذارش به فریاد برسد، نگذارش به کنایه بکشد، راحت کن نشست و برخاست سینه را، بگو ظلمت‌ها را و در آن از دل بیرون کن.

مرنج و مرنجان،ببخش و ببخشای...

بگذر...

و الیه المصیر

  • ۹۳/۰۹/۱۶
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">