بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

دلش گرفته زمین

چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۳

آن‌قدر این بغض بر دیوار گلو مشت کوبیده که صدایم خش دار شده‌است. آن‌قدر داد زده‌ام و اشک‌هام بی ذره‌ای متانت، عجولانه از چشم‌خانه فرار کرده‌اند به کف دستم که مشتم پر شده‌ست از آب شور و فریاد.

در گردش دیوارهای این زندان من هرجا چشم می‌اندازم سایه‌هاتان را خط و نشان کشان می‌بینم...

این دیوارها جاذب اند، دفعی جز ترس و هراس ندارند و هر فریاد را بیرون نیامده از حنجره‌ام، در سکوت بی‌کرانشان به خفقان می‌کشانند.

ظرفیت بی‌چونی این چون‌خانه تکمیل است، چون بیاور! رشته‌ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد...

من فقط کمی دلم گرفته! نه بی‌دلیل، نه کم دلیل. به یک دلیل پر دلیل...

کجا گفت بیا کاشف غم و فارج هم تو می‌شوم مهموم مغموم اگر علت و معلولت در منطق انسانی‌ت جا داشته باشد؟

من حساس نیستم... چرا! من این حساسم که روی حساسیت و ذره‌بینی‌ش ذره‌بین گذاشته‌اید... اما آدم‌های دل‌گم کرده! مگر گردن ماها از پوست کرگدن است؟ مگر پوست دل آدم هم کلفت می‌شود؟

دلم گرفته ای دوست! هوای گریه با من

گر از قفس گریزم، کجا روم؟.. کجا من

من ندارمت ای دوست! حتا خیالت را و سودات را..

جای سیمین خالی‌ست که دگر بار بسراید نبسته‌است دل به کسی و کسی هم نه به او..

چون تخته‌پاره‌ای بر موج...

مرداب نبودم من! گذشتم..

مثل رود گذشتم از همه سختی‌های این بستر. اما نه آسان! پرخروش و سخت دل کندم از این بستر سنگی.

دبیر جغرافیا می‌گفت : رود آن‌قدر مستمر و پرتلاش و با ثبات، سنگ‌های سخت بستر را در آغوش قطراتش می‌فشارد تا بستر تسلیم لطافتش می‌شود، در بی‌کرانی سینه‌اش حل می‌شود. نرم می‌شود، لطیف و مهربان.

من اما سخت بودم و ماهیچه‌های امواجم قَدَر و پرقدرت در آغوش هم چفت شده‌بودند. بستر سختت شکست اتحاد قطراتم را، سپاهم را منهدم کرد. بستر تو در لطافتش من را حل کرد نه من تو را در سختی‌ام و بار دیگر جوشیدم از عمق دل سنگت یا لطیف!

سنگ دلا! خو نکردی به هم‌خویی‌مان... خو نکردی اما من از جنس سطح پهن تخته سنگ‌هات بودم، سینه‌ام فراخ و سرم رها.. گذشتم. از ناسازگاری‌ت گذشتم.

گذشته‌ام از تو و نیستی. نیستی مخاطب!

سیمین هم رفته است. سیمین هم نیست که بشود کم‌ترین احتمال را داد که چشمش از روی کلمات شعر جاودانه‌اش که در پُست من جا گرفته‌اند عبور کند و در ضمیر تکرارشان کند.

رود اگر بستر نداشته باشد، بی‌قرارگاه، بی‌قرار است اما نه خروشان. مجذوب زمین است و زمین است که پر است از دل‌های بی‌قرار.

نیستی مخاطب. دل زمین بی‌قرار است...

  • ۹۳/۰۵/۲۹
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">