بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

درد این‌که هی می‌نویسم و می‌نویسم و منتشر نمی‌شوند، هزار بار کم‌تر است از دردِ انتشار درد!

حالا که همه‌چیز بی‌معنی شده‌ست، حتا پر معناترین لب‌خندهامان، بی‌رنگ و بی‌وجود شده‌ست، گاهی حس می‌کنم تو شده‌ام و منِ دیگری رو به روم دست و پا می‌زند.

دلیل این‌همه تقلاش را نمی‌فهمم. دردش می‌آید، این را خوب می‌فهمم، اما او نمی‌فهمدم و من کاری نمی‌توانم براش بکنم! حالا که برای اولین بارها در عمرم تجربه می‌کنم نداشتن کم‌ترین تمایلی به اصلاح یا فهماندن حقیقت  به یک آدم گیر ‌را و هیچ حرفی برای گفتن برام نمی‌ماند مقابل سیل کلماتش، وهم برم می‌دارد که این او من و این من تو بوده‌ای.

نمی‌خواهم زیاد به‌اش فکر کنم اما نمی‌شود. دردم می‌آید از این که احتمال می‌دهم می‌توانم آن‌روزهات را درک کنم. خوش به حالت که صبوری و من با این نسبت غیرقابل انکارم با صبر، گاهی بدجور کم می‌آورم و باورم می‌شود من نمی‌توانم مقابل دست و پا زدن‌ها و تهمت‌هاش لب‌خند بزنم، مثل رود بگذرم...

این روزها ذکر قنوتم شده‌ست : ربَّ إشرَحْ لی صدری...

به قول امیرخانیِ ارمیا : «همین! فقط همین! خدایا آن "یسر لی امری " و "واحلل عقده من لسانی" و "یفقهوا قولی" اش باشد برای خود موسی!... فقط شرح صدر می‌خواهم...»

با همه آن ادعاهام محتاج یک آغوش بی‌کران و وارسته شده‌م که در پناهش سرم را فرو کنم توی دلم و زار بزنم. از ناتمامی خراب‌کاری‌هام هزاران بارانه استغفار کنم... اما یا سریع الرضا! حالا که محتاج‌تر از همیشه و تنهاتر از همیشه خواهش‌اتان کرده‌ام، نمی‌خواهیدم؟

کی از من آغاز برمی‌آید اگر گرمی لب‌خندتان را در دستانم نداشته باشم؟!

امیری!

به همین غروب جمعه، به روشنایی نامم...


لایق وصل تو که من نیستم،

اذن به یک لحظه نگاه‌ام بده...

یا رضا

  • ۹۳/۰۵/۱۷
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">