بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

ره‌زن

پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۳
بنفش‌ارغوانم سوخت.
مصحف را می‌گشایم.
او مومنون را می‌نشاند.
به سنگینی روی سر سبکم می‌نشاندشان.
و گویدشان : و قل رب اعوذ بک من همزات الشیاطین...
ربِ می‌شنوی‌ام؟
می‌اندیشم : و نحن اقرب الیک من حبل الورید
فرو می‌ریزم... می‌سوزد بنفش این ارغوان...
یک مصدر پنج حرفی ست که در من معنا می‌شود.
چشم‌ها خطوط را سیر می‌کنند تا اختتام : و قل رب اغفر و ارحم و انت خیر الراحمین
تا وقتی چنین ترحم برانگیز نباشی حرفی از این واژه‌ها به ادراکت ننشینند.
و تو نمی‌دانی همه‌ی جان و تنم رفته‌ست به...
انت خیر الراحمین
و ره‌زنِ تعبّد من همین این نفس است، همین من است.
...
قلبِ ضمیر
سوخت سوخت سوخت
فروسوخت و بازش ستاندی به معرکه
و این تنها تویی که مقابلش نیستی به این میدان
تو نزدیک‌تر از حبل الورید
اشکش درآمده...
به خیالش از توست.
بدخیال است.
خون بستان از این چشم‌هاش.
که مجرم است و محکوم
بی محاکمه همه وجودش این را فریاد می‌زند.
و کفّرتَ عنه سیئاته... آن‌قدر که ـه ای نماند به نقش ضمیری... ماند سیئات و هیچ.

و من این آواز را چه غمگنانه دوست دارم...
  • ۹۳/۱۱/۳۰
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">