بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

سر به شانه‌ی سکوت

سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۳

مهم نیست از کجا می‌دانم یک خته‌ای از خرمشهر عرب‌هایی هستند که قهوه‌خورند، عرب‌های ایرانی‌ای که دست عیالشان را می‌گیرند، لهجه‌دار قربان چشم و ابروی مشکی و پوست چرمی براقشان می‌روند و مستِ سُروری که کوبش آویزهای خلخال از قدوم پر طمأنینه‌ی هم‌راهشان در دلشان برپا می‌کند، پا در کفیشه می‌گذارند، توی صندلی لم می‌دهند و قهوه طلب می‌کنند، هل‌دار.

مهم نیست چرا دلم غنج می‌رود برای پرواز بالای سر آن شهر و سرک کشیدن به گوشه گوشه‌ی پر نقش و ویرانش.

مهم نیست آن شهر که تنها واصله‌اش با من گریه‌های کودکانه‌ی مادرم بوده وقتی اولین نفس‌هایش را از هوای هل‌دارش پر کرده و در ریه‌های کوچکش کشانده، چرا مرا عاشق مردمش کرده، عاشق فروکشیدن نفس‌هایی با طعم هل.

مهم نیست بدانی ربط تو و آن شهر و چای هل دار و قهوه‌ی تلخ و بی‌هل چی‌ست.

مهم این بود که بدانی من چایی‌خور شده‌ام. قبل از این‌که خودم بفهمم، وا داده‌ام، تمام آرمان‌ها و ایده‌آل‌های کودکی‌ام را! مهم بود بدانی شکر را فقط صبح‌ها روانه‌ی لیوانم می‌کنم، بدانی دیگر به شیشه‌ی نبات دست‌برد نمی‌زنم. بدانی من چای طعم‌دار را مقطعی به مزاج می‌پذیرم و خالص می‌خورمش، حتا اگر «هل‌دار» باشد.

مهم بود بدانی لج‌بازی‌ام ورم کرده، ریسک‌کردن‌هایم پف! دیگر وقتی توی فکر غرقم ناخودآگاه لب‌خند به لب نمی‌نشانم که زینب بگوید : وا! تو زنده‌ای؟ آخی الهی، الان تو بهشتی؟!!

سختم شده بگویم از دردهایم. بارها فریادها را، آوازها را، پلی‌بک می‌کنم. دلِ درد و دل ندارم. دیگر حال راه آمدن با آدم‌هایی که دست کم می‌گیرندم را ندارم. دیگر حال و حوصله‌ی حال دادن به‌شان را ندارم. اعصاب و آرامش درک آن‌هایی را که هم‌صحبتی‌ام را می‌خواهند برای تخلیه، من ندارم! کم مانده انگشتم را بگیرم سمت مستراح، خودم را خلاص کنم!

مهم بود بدانی از بس سکوت به لب گزیده‌ام، قلمم گزیده شده، گفتنم نمی‌آید، از دردهایم هم دردم نمی‌آید، آن‌قدر که خوب بنویسمشان.

مهم نیست از کی، مهم این بود که تو بدانی یک وقت‌هایی آدم می‌بُرد، کم می‌آورد، جلوی اشک‌هایش پوزِ انکارش به خاک مالیده می‌شود. لازم بود بدانی انکار بعضی چیزها کار حضرت فیل است.

مهم بود معناگر این جملات کلیشه‌ای می‌شدی... اما تو، کودکِ خامِ کتک نخورده‌ی من! فقط یک توهم بوده‌ای. مامور اجبار لمس تنهایی! تو، تو نبوده‌ای. وحشتناک است!

مهم نبود بدانی من چه‌قدر رفیق این روزهایم را از جان دوست می‌دارم، مهم بود حالی‌ات شود من تخلیه‌گاه ذهن‌ساده‌های دل‌شکسته نیستم و نبودم منبع تامینی که نفهمیده از جان مایه بگذارد.

تو باید با این‌همه می‌فهمیدی دلِ نشستن و منتظر ماندن ندارم، حرف‌هایی را که پرجوابند، روسیاه یک کلام بی‌لطف تلف نمی‌کردی.

مهم این بود که من دلِ درد و دل و دستان تسکین نمی‌خواستم، چه بسا حریفی قدر هم نه! یک هم‌راهِ هم‌سو که محکم بیاید، راه را مثل من قدم بزند.

اما هویتت... مهم بود بدانم کیستی! یک روزی، یک جایی که نفهمیدم، درست نفهمیدم کجا، گلوله‌ی ساکنی که شاید پنج‌سال بود نادیده گرفته بودمش، آتش گرفت، توی خیالم بود، موهوم بود، سوخت، سوخت و از آن خاکستری نقره‌ای ماند، خاکستر بلند شد، حجم گرفت، بزرگ شد، خاکستر گرم بود، تپش داشت، دست درآورد و گرمای دستش شهر یخی وجودم را آب کرد و آدم‌هایش را متواری! بعدها فهمیدم آن گلوله‌ی آتش گرفته دلم بود... اما دلم گم شد. قسیانه از کفم ربوده‌شد. غریبانه شهر به شهر و کو به کو در طلبش شتافتم، خانه به. خانه، در به در جستمش و نیافتم!

نبسته‌ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج،

رها رها رها من

ز من هرآن‌که او دور،

چو دل به سینه نزدیک

به من هرآن‌که نزدیک،

از او جدا، جدا من...

  • ۹۳/۰۳/۲۷
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">