بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

عدم

دوشنبه, ۱۱ خرداد ۱۳۹۴

دخترک نتوانست بخوابد.

سال‌ها بود دخترک نتوانسته بود بخوابد.
وقتی پایش را گذاشت توی اتاق، قسم خورد گریه نکند اما اشک‌ها به تنهایی‌ش رحم نکردند.
اما اشک‌ها بی‌تابی کردند. اما اشک‌ها مانند نوزاد رسیده‌ی انسان، گلویش را فشردند از برای متولد شدن.
انگار که هر کدام با فروریزی، یک بار مرگ را صدا می‌زدند.
دخترک در پسِ غروب این‌بار تمام سال را از درد قدم‌هاش نخوابید.
پاهایش از تمنای گریختن غش می‌رفتند. دردشان توی تن استخوان‌ها جیغ می‌شد و رها نمی‌شد.
سحرگاهان حاشیه‌ی دفترش ننوشت از آرزوی آغوش خاک.
دخترک خودش را نمی‌یافت. دخترک تمام شده بود.
دخترک را انگار سال‌ها بود تمام کرده‌بودند، نبودش را سپرده بودند دست مهجوری.
دخترک را هیچ‌کس سراغ نگرفت. کسی چه می‌دانست او گریخته بود.
فردا هیچ‌کس پشت در نماند.
گویی انسانی هرگز نبود.
مردمِ نگاهی در جست و جویش نچرخید، همان جور که نگاهِ مردمی..
این به‌ترین پایان بود از بین بدترین‌ها.

هرگز دخترک را نپرسید.
فقط او را با پرسش‌های خودش تمام کرد.
دخترک را چیزی درونی مجبور کرده بود به پرسش، جنونی نهان. چونان جبری به خودکشی اجاره‌ای. اما این پرسش‌ها دختر را نیست نکرد. او بود که تمامش کرد.
آری دخترک معصیت‌کارترین بود گویی. گناه خودکشی توی دامنش نقش بود...گویی. گناه اجباری...گویی.


افتاده‌ایم گیر زیاده روی توی دیدن و نوشتن. 

نمی‌دانم چه‌طور می‌شود قسِر در رفت از این تماشا و لقاء.

به هرجا می‌نگرم و به هر سو رو می‌آورم، آویزی به بندی دیگرم.‌

خطرناک، مبهم و ساکن شده همه چیز.

کجا کجا کجا بروم برای تداوم ایمانمان رفقا؟




وقت آن رسیده که بخوانیم باد را به پریشیدن زلف تاب دار لب‌خندمان به امواج آغوشش...

وقت آن است که بر باد رویم... حل شویم توی انحلال‌ناپذیری سکونمان... سبک شویم.

وقت آن است که این رخت عرقناک سستی را بکنیم و تن به آب عزت زنیم.

وقتش شده در پس هر زخمه‌ی مطرب رقص ساغر کنیم روی تارهای دوتار...

یگانه یار دیرین من، تنهایی،

انگشتانت را بسپار به آغوش انگشتانم و...

بیا تا برویم. بیا بار بربندیم از این دیار غربت و نخوت..

بلأخر وقت آن رسیده که ما برویم.

.

برای جای خالی‌ات نمی‌نویسم ستاره

بیا بنشانم به نوشتن.

بیا بیا سطور انتظارم را پر کن از کلمه

بیا شوق باش برای دیدن

 بیا کویر باش برای باریدن.

بیا عطش باش برای مَشکِ دربسته‌ام.




گاهی هم فکر می‌کنم جمعمان کنم، بنشانممان روی میله‌های داغ دو نیمکتِ رو به رو، زیر آفتاب حیاط و ما از خودمان بگوییم و بخندیم. بخندیم... آن‌قدری که باز ماهیچه‌های گونه‌ام ضعف بروند و دلم درد بگیرد. آن وقت، وقتی که همه‌تان چشمتان بسته شده از خنده، بگذارم بروم. پر بکشم تا بی نهایت دور...

.

وقت‌هایی هم باید هیچ‌کس نیاید مدتی.

.

مثلن بدو بدوهای جزء خوانی ماه رمضان...

در آغوشم بکش شاه صنم.

بگویم غلط کردم،

ببری‌م جایی

تنها شویم

با نگاهت 

و شرمم

چشمم،

آدم‌ندیده 

شود

شاه صنم

زیبا صنم

دریاب کشته را.

It is time to dance this lines




می‌دانی ستاره‌ی من؟ آن‌گاه که مرهم، زخم مضاعف شود به تنِ روح آدمی، شاید هیچش درمان نباشد به دست این طبیبان، حتا به دعای داعیه‌داران دل‌داری.

آن گاه که روح آدمی از دل هم گریزد، فقط فقط آغوش او می‌طلبد. آن وقتی که رفیق دل هم به کار تنهایی آدم نیاید.

من می‌روم روزی ستاره.

این حس من هر دم مصمم‌تر می‌شود توی ضمیر قدم‌هام.

این حس که بلأخر خواهم گریخت از نگاه سرد این آدم‌ها.

من می‌روم ستاره آری! زیر سقف آسمان این شب‌های تاریک، بی‌تو می‌روم ستاره. ما را دعا کن.

هرچه تلخ، می‌گذرند... به قیمت در رفتن جان ما، می‌گذرند آخر.

ی‌روم، می‌روم روزی اما...

شاه صنم، راه آغوشت غباری‌ست... نشانش کن نشانش کن.

  • ۹۴/۰۳/۱۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">