بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

همه‌ی آن صداها توی سرم می‌پیچند، زنگ می‌زنند و دلم می‌خواهد مثل کپچرینگ با دوربین، ثبت‌شان کنم. دلم می‌خواهد صدای حرف نزدنت را در گوش زمان زنگ‌دار کنم...

حرف‌هام را به تلخی پایین می‌دهم از گلو، قورت می‌دهم هرآن‌چه گفتنی‌ست...

باز نگه‌شان می‌دارم بی‌قرار و فراری تا روزی بالا بیایند... یادت، ستوده! مرا فراموش!

انگار زمان در سرعتش مرا بلعیده می‌خواهم بالا بیایم. سخت است. درد است. سخت دردناک است وقتی جاذبه می‌کشاندت سمت معده و خواهش تو به فوق است، به خروج است، به دهانه...

حرف‌هام را به تلخی پایین می‌دهم.

۲۰، شاید هم ۲۱ روز مانده به یازده و نیمِ ظهرِ ۴شنبه‌ی آخرین روز مهر.

چه‌قدر یخ می‌کنم وقتی به این فکر می‌کنم که تویی نیست تا بداندم، تا سطر سطر نگاهم را بخواند به زبان شعرهای فاضل نظری. تا بیابانِ نشیطم را سیرآبی ببخشد به سه‌گانه‌ی فاضل نظری، شاید هم امیرکبیر شهرام ناظری و شاید منثوری از سنگری.

چه زردم این پاییز اگر سالی دگر می‌آید و تویی نیستی تا بدانی‌ام، بخوانی‌ام، نه به هدیه‌ای که به ببخششِ یادآوری‌ای از یاد داشتن من دلم را گرم کنی.

فال حافظ را...

۲۰ دقیقه به هیچ وقتی روز و بعد از آن آغاز...

آخ که چه دل‌تنگم. ۱۹ دقیقه توفیری دارد توی احوال این زخم‌ها، من نمی‌دانم.

کوهم اگر، چه کنم با غم تو؟

تو و ویرانی، خاموشی...

افوض امری الی الله...

دیدم آن تلخ فال را دم نزنم. خون خورم.

السلام علیکم، علی جمیعکم یا کاتبین، یا کرام الکاتبین...

دم نزنم.

اگر نوشته‌اند برامان، بگذار بسوزم. بگذر و خاکسترم را بر باد مده.

افوض امری الیه...

مگر طاقتم بیند، رحمش آید.


قهوه‌ام سر رفته حتمن فال برهم می‌خورد

حال تقدیرم از این اقبال برهم می‌خورد..

  • ۹۳/۰۷/۰۸
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">