بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

مرثیه‌ی مجروح

شنبه, ۹ اسفند ۱۳۹۳

در نگاهم سیب سرخی‌ست

خونین

تنگ‌جامه و لبالب

دست بکش

تا درخت چشمانم دست بکش

بچین از نگاهم این خونین حجمِ کروی شکل را

شاید که سیب

به چشمت نشیند

خون بریزد...

...

به حال چشمانم خون گریه کن

این است آن زخمی که نگاه من زده‌ست به دنیا،

زخم خون‌بارِ خون‌ریزی

آن‌جا که نگاه قاتل است...

...

در نگاهت سیبی‌ست

سبز

دستانم کوتاه

از تو، از سبزی

داستان غم کوتاه کن

و این فواصل را

به نگاهم...


بی‌قالب، بی‌پیرایه، بی‌آرایه، بی‌زیبایی، لخت، عور و... دیدنی!

این ست حال دل آدمی به بالکن در این عصر، مهمانِ یخ‌چای و بیسکوییتِ تمام قهوه!

به پای این جمله‌ام با تمام تار و پودم اشک می‌ریزم...

بیا یار و نگار و معشوق گم گشته... بس نشده؟ بیا تا از این بیش نرفته‌ام فرو...

بیا حضرت منتظر! بی‌آ...

  • ۹۳/۱۲/۰۹
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">