بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

هجوم خسته‌گی

دوشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۳

به پهنایْ صحرای دل‌تنگی... توی دلم خالی‌ست.

آخر چرا در آغوش خاک آن آبادی؟! که این پاها از هجر به مرز فلج شدن قدم گذارند؟! که دلم صدبار پر بکشد اما بال‌هاش به زنجیر... به خون آلوده و ناکام به یأس‌ها بدل شوند؟

بزن باران.

خوش به حالت باران! می‌باری بر مزارش، خوش به حالت که بارانی...

أین المفر از این سرزمین، غریبِ دل‌آشنای من؟ که غریب و خسته منم میان نخل‌های سوخته‌ی این غریبستان... خاک بر سر ریخته و زنده برجا مانده... ماهم به زیرِ خاک و دلم در این ظلمتِ زمانه‌ست...

بزرگِ سفرکرده‌ام! این کلمات را چون می‌بینی؟ ببین حقارتِ کلمه‌ی «مطرود» را و بارش به کوه بر سینه‌ام... که او هم نخواست، نطلبید... تو که دستت می‌رسد، کاری بکن!

ای باران! از غصه‌ام آگاهی... بزنم به خاکش، ز اشکم نپرسد چرا تنهایی؟!

دلم میان این بلوا گُم شد! دلم می‌خواهد فرار کنم. از این تقدیر، از این آدم‌ها، از این قضاوت‌ها، از این آواها و بازیچه‌ها... دلم می‌خواهد فرار کنم از خودم... نه! که عمری‌ست متواری ام از دشتِ دلم! اشک‌ها را به لب‌خندها زنجیر کردم و آن همه حرف را در سکوت زندانی! همه دلم را زیر کراهاتم خاک کردم... یک سینه حرف ماند توی سینه‌ام و بالا نیامد...

گم شده‌ام خدای بلندم! و نزدیک است میان قضاوت‌های قسیانه‌ی این روشن‌فکرها و ظاهر پرستی دین‌دارانی که به دنبالِ حالِ خوبِ روانم دوانند دلم بترکد. بریده از همه‌شان، تهی ام کن. ترس از طرد شدن را در من بسوزان بزرگا! محکم کن این قدوم را.

واگر این قدوم به راستای جاده‌ی دل پاها را کشانده بودند، ام‌روز تو جایی دیگر جویای این سوال از من نبودی... جویای سوالی که سال‌ها پیش باید از خودم می‌پرسیدم و نپرسیدم ؛ چرا این‌کار را کردم؟ من حتا نپرسیدم من چه کار کردم! با دستانم چه‌ها که من نکرده‌ام و... خلایق... دیگران... مردم...

و من این صحبت را نتوانم! با احتساب طول این روده‌ی دراز و همه روده‌درازی‌هام نتوانم! و شاید اگر سال‌ها پیش توانسته بودم، چنین دل به ستوه نبود.

أین المفرّ من «سکوت»ـی؟

هل تسألینی من الفرار؟

و مالیَ أتأَمّل؟!... 

متی استطعتُ ان اهرب من نفسی؟

لماذا تسألین سوالاً قد تعلمین جوابه؟... و نحن لانعلم...

  • ۹۳/۱۱/۰۶
  • روشنا

نظرات  (۱)

سینه حرف ماند توی سینه‌ام و بالا نیامد ؛ نه به اشک، نه به رقص زبان و نه به فریاد... کار زبانم شد انعقاد حروفی که مال دلم نبودند 
.... 
حال این روزهایمان چقدر شبیه است
دلم گریه های از ته دل می خواهد که مجال بیرون ریختن ندارند
چقدر دور شده ام از خواسته ها و آرزوهایم 
و چقدر در روزمرگی زندگی غرق...
چه سریع دور می شوند و من چه احمقانه درگیر حساب کردن اندازه ی  سرعتشان از رابطه ی دو آ دلتا ایکس ام نه مسیرشان را می دانم و نه اندازه ی سرعتشان اما خوب می دانم ک با شتاب تند شونده در حال فرارند
پاسخ:
می‌دونی؟
گوید :
انّ الانسانَ لفی خُسر...
اینا رو
جمله می‌داند خدای حال‌گردان، غم مخور!
و غم مخورم!
مخورم!
تکرار کن توی گوش‌های من!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">