بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

بی‌فایده‌است.

هرچه صبرم را محکوم کنم به انتظار روی این صفحه، فاصله‌ی احتمال سامان و قلمم بیش‌تر می‌شود.

پریشانم، پریشانم، پریشان..

درد من اگر گفتنی بود، اگر موضع داشت، تا امروز جای زخمش محو شده‌بود بس که گفتمش با نشانه‌ها که زبانم به صراحت بی‌عادت است و قلمم معتاد است به استعاره.

حافظ نشسته کنارم. به حنجره‌ی همایون، یادم می‌آرد : چندان که گفته‌[ست]* غم با طبیبان/درمان نکرد‌ه‌ند مسکین غریبان

دلم ویرانه‌ای‌ست که اذن نوسازی‌ش باید به دست آن پناهِ خودغریب امضا شود اما گویی پرونده‌ام گم شده، دست بایگانی هم نیست.

نمی‌دانم چه‌گونه باید بگویم، به که بگویم جز آن سریع الرضا که به سامانم راضی نمی‌شود.

گله‌ای از درد‌های این تن ندارم. گله‌ای از این بدشانسی‌ها ندارم.

دل‌تنگم. از فریاد روح بی‌قرار و آشفته‌ام که انگار گم شده‌ست توی ظلمت این سکوت، من دل‌تنگم… از بی‌راهه‌ای که فریاد روحم رفته و به سمعی نرسیده.

من همان بنده‌ی دل‌کوچک کم طاقتت، یا لطیف، از پس این امتحان‌هات تنها برنیامدم، نمی‌آیم! اما ویرانه‌ی دلم را پیوسته به مهرت وعده دادم.

همین بس که بگویم دردم دادند، اذن دخولم ندادند.

همین بس که بگویم من لایق وصالتان نبودم!

کجا من جز توی آن صحن بزرگ می‌توانم غصه‌هام را پهن کنم روی دل زمین و بسپارمشان به ضرب قدوم گدایانت؟

مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان...

آقا عجیب دلم گرفته برای‌تان

همین بس که بگویم دلم تنگ و کوچک و مغموم دردش را در آغوش فشرده و در سردی زمانه پیچیده.

که یک صحن توی دلم خالی‌ست... چه دل‌تنگم، چه دل‌تنگ…

سخت دل‌تنگم دل‌تنگم دل‌تنگ از شهر

بار کن تا بگریزیم به فرسنگ از شهر

  • ۹۳/۰۶/۰۷
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">