بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

وقت آن رسیده که بخوانیم باد را به پریشیدن زلف تاب دار لب‌خندمان به امواج آغوشش...

وقت آن است که بر باد رویم... حل شویم توی انحلال‌ناپذیری سکونمان... سبک شویم.

وقت آن است که این رخت عرقناک سستی را بکنیم و تن به آب عزت زنیم.

وقتش شده در پس هر زخمه‌ی مطرب رقص ساغر کنیم روی تارهای دوتار...

یگانه یار دیرین من، تنهایی،

انگشتانت را بسپار به آغوش انگشتانم و...

بیا تا برویم. بیا بار بربندیم از این دیار غربت و نخوت..

بلأخر وقت آن رسیده که ما برویم.

.

برای جای خالی‌ات نمی‌نویسم ستاره

بیا بنشانم به نوشتن.

بیا بیا سطور انتظارم را پر کن از کلمه

بیا شوق باش برای دیدن

 بیا کویر باش برای باریدن.

بیا عطش باش برای مَشکِ دربسته‌ام.

.

شِکردهانی بهارِ من :)

شُکر شِکرین لب‌خندت.

.

شُکر شُکر

  • ۹۴/۰۳/۲۳
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">