بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

پایت روی سِن جا مانده دیوانه

دوشنبه, ۶ بهمن ۱۳۹۳

یادت می‌آید بعضی وقت‌ها آخر حرف‌هات یک «دیوانه» می‌‌چسباندی به حرف ندا و صدام می‌زدی؟ یادت نمی‌آید.

من هم یادم نمی‌آید. این حافظه‌ی گذشته‌است که مو به مو، قامت موهای سپید رفته لای درز خاطراتمان را سانت زده‌است.

آن وقت ها من فقط در خودم می‌خندیدم! بی‌صدا و بی‌دندان! وقتی می‌گفتی دیوانه، من سراپا لب‌خند سرخی می‌شدم که بر لبان کلمات بعدش، واضح، می‌دیدم. کلماتی که بعد از این خطابه‌ی شیرین بر چشمم می‌آمدند، همه خوش‌اخلاق بودند و مهربان.

اما عاقلا! دیوانه‌گی شیرین نیست! انگار فقط در خطابه‌ی تو به من شیرین و لب‌خند برلب بود. آن‌هم حالا ها نه، همان آن موقع‌ها. حالا هام اگر چنان صدام زنی، از تمامیت خودم هم بدم می‌آید. همان طور که مجبورم کردی از تمامیتت.

یک طعم گس دارد، تلخ تام نیست، گس است. کسی نمی‌داند ؛ گس بعضی وقت‌ها از شیرینی هم بیش‌تر چسب‌ناک می‌شود به ذائقه‌ی آدم و گاهی از تلخ، تلخ‌تر و زهرتر.

من دیوانه نیستم.

من نویسنده نیستم. من فقط «من و تو» را نگاشتم و دیگر نه بیش از آن حتا کلمه‌ای! من فقط نویسنده‌ی ناعاقل و نادیوانه‌ی این تنها سناریوی ناواقعی شدم و نفهمیدم از کجا به حقیقت پیوست! مرا نوشت کسی و زیر آن نوشت : «برای تو نوشتن». من برات نوشتم دیوانه صدام بزن! و تو به قدوم اجرا روی سن قدم زدی... اما.. اما نقدهای تئاترمان را خوانده‌ای؟ مخاطبانش را دیده‌ای؟ دیوانه‌گان اینانند!

همه تماشاچیان این تئاتر دیوانه‌اند. کارگردان دیوانه‌است، خدمه‌ی زمین شوی سن مشاعرش را از دست داده‌است وقتی این دل توست که فرمان می‌دهد به زبانت تا دیوانه خطابم کنی...

چه می‌شود این پدیده‌ی غربیِ «تئاتر»ـمان را؟ نوشته‌اند تو را که بخوانی مرا از دل و من... من نویسنده نیستم!

وقتی تنها بازی‌گرِ همه‌ی صحنه‌ها تویی و تنها سیاهی لشکر، من، سناریو هم چیزی را عوض نمی‌کند حتا اگر از اموال شخصی من باشد. داستان من، خالق ما شده‌است و این شاید از آن روست که من هرگز نویسنده نبودم و ندانستی! ندانستم...

باید داستان و این سناریو را اما به نامی و حتا جان‌مایه‌ای فارغ از رُمان عاشقانه نشان کرد... عشق را... من ندانسته، تو ندانسته و به گمانم کس ندانسته و اگر که به دریاش درافتاده، ندانسته و شاید نتوانسته گنجاندن در کلمات و فهم... عشق درجه‌ است، اتفاق است، اکتسابی‌ است، هرچه هست، من ندانمش و این که دانمش را ندانم چی‌ست!

این که در دستان من به جبـــــر جای گرفته را من نه دانم چی‌ست و نه این‌که از کجا آمده و به کجا می‌رود.

من فقط می‌دانم «تو» را من ننشاندم میان این داستان.

من فقط می‌دانم او را نمی‌دانم و عاشق هم‌او هم که شوم ویلٌ لی از کوچکی‌م.

من فقط می‌دانم «اللّٰهم إجعل عواقبَ امورنا خیراً»!

و من این حال خزان‌زده و بریده از قضاوت و بی‌عدالتی همه آدم‌ها را جز این جمله (اللّٰهم...) مقابل موهومیت «تو» ندارم.

چه کوتاهند این کلمات بر قامتِ احساسمان خانوم ب عزیزم! حق دارید. از وهم شتران مذکر چنان به انفعالات فیزیکی نسبتمان می‌دهید که... تمام انفعالات درونی‌م حالشان به هم می‌خورد و... می‌ترسم. 

من چه دانم؟

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم...

چو این تبدیل‌ها آمد، نه هامون ماند و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون...

  • ۹۳/۱۱/۰۶
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">