بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

چشم تو فاتح اقلیم نمی دانم شد!

چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۲

در پنجاه خط، قدر پنجاه کتاب گله‌گی‌ت را می‌کنم و دیوانه‌وار به یک لحظه همه را به دست سپیدی و بی‌وجودی می‌سپارم.

به این سطرها اگر از دور نگاه کنی، می‌بینی گوشه گوشه‌ش دیوانه‌گانی خفته‌اند که جز در هم صحبتی با تو نمی‌شود پیداشان کرد و صداشان زد.

گاهی فکر می‌کنم مهندسی کامپیوتر بخوانم که تمام قلبت با را یک سیمِ رابط و تعبیه‌ی یک پورتِ یو. اس. بی [۱] روی تخت سینه‌ت در سر پرسودام اینستال[۲] کنم، کل دیتا[۳]ـش را فُرمت[۴] کنم، دشتش کنم، خالی‌ش کنم برای خودم... که چه شود؟ دردم مگر ساکت می‌شود اگر وایرلس[۵]، ویروس‌هات را به من القای الکتریکی-قلبی نکنی؟

بروم مهندسی پزشکی بخوانم که آرمیچر بفرستم توی قلبت از آن خون داغ و پرتپش، پمپاژ کند سمت خودم... که چه شود؟ من اگر حل شوم در بودنت و جانم سیراب شود از جان‌مایعـ*ـت که دیگر تویی نمی‌ماند برای تشنه‌گی‌ام..

من باید می‌رفتم انسانی، انسان نبودن و نگنجیدنت در ادبیات کلمه، غلظت لهجه‌ی حروف عربی، زمینِ جغرافیا و تاریخ تجربیات را با روش حل نامعادله** ثابت می‌کردم. آری، نتیجه‌ی «بی‌نهایت» در جای‌گاه حاصل جمع زوایای چشمانت را با روش حل نامعادلات اثباتِ هندسی می‌کردم. نامعادله که تو در دقتِ حساب نمی‌گنجی، نه! حساب در دقتت نمی‌گنجد. تو فقط بزرگ‌تری و با همین جمله ثابت کردی همه اثبات‌های هندسی و مجهولات معادلات‌مان را ‌یافتنی کردی.

اصلن من باید بروم فلسفه بخوانم، فلسفه‌ی تو... نه، این اصلن انصاف نیست. باید بروم توِ فلسفه بخوانم. فلسفه مال تو نیست، تو مال فلسفه‌ای، تو مال شناختی... تو را باید شناخت!

  • ۹۲/۰۹/۰۶
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">