بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

هوا سرد بود و بادِ وزنده از دریچه‌ی کولر روی پیشانی‌اش بی‌رحمانه ضرب گرفته بود. خیسی عرق سردی که از لا به لای موهایش روی گردنش جاری می‌شد، پوست بدنش را مثل پوست مرغ پر از دونه‌های سفید می‌کرد.

روشنا تکان نمی‌خورد، کف دستانش را به هم نمی‌مالید، به عادت انگشتانش را روی شقیقه‌اش نمی‌کشید و تا وسط پیشانی امتداد نمی‌داد که رگ‌های پیشانی‌اش متورم شوند. حرف نمی‌زد، نگاهش را از آن نقطه‌ی نامعلوم پشت پنجره بازنمی‌گرفت... حتا فکر نمی‌کرد. روشنا به مرده‌ای بدل گشته بود که حتا تحرّک هم نداشت. همان نگاهِ بی‌سوش کافی بود تا یقین کنی دیگر جایی برای بدنِ تهی شده از جانش روی این زمین وجود ندارد و این فقط نوسان‌های نامرتب سینه‌اش بود که از این اطمینان بازت می‌گرداند و بدنش را روی زمین نگاه می‌داشت.
روشنا ساکن بود، راکد بود. با گذر ثانیه‌ها نه دور می‌شد و نه نزدیک، نه نتیجه‌ای دست‌گیرش می‌شد و نه کاشف کشف تازه‌ای می‌شد، نه در تفکری پیش می‌رفت و نه در تلاطم حرف‌هایی که ساعت‌ها پیش به اشتباه از دریچه‌ی گوش‌ها به ذهنش راه یافته‌بودند، غرق می‌شد.
روشنا فقط هرلحظه بیش‌تر فرو می‌رفت در خلسه‌ی عمیقی که قدم‌هایش را شکسته‌بودند و به ناخواهِ او به آن هلش داده بودند...
و آن صدا، همان آوای ناهنجاری که مسخش کرده بود، مکرر در گوشش زنگ می‌زد و هربار بلندتر. هرچه تکرار می‌شد، بی‌معناتر می‌شد و بی‌معناتر.

هوا سرد بود.

روشنا بغض نکرده بود، اشک نریخته بود، مویه نکرده بود، لابه نکرده بود، زار نزده بود، گونه‌هایش را به خون ننشانده بود. حتّا همان دخترکِ کولیِ آب‌غوره‌گیرِ نشسته سرِ کوچه‌ی دلش که وقت‌های مردگیِ تمام جان و جهانش، نوش‌داره به آب‌راه چشم‌هایش جاری می‌ساخت، کنار تاک‌های خشک و قحطی‌زده از حال رفته‌بود. شاید هم جان سپرده بود.

روشنا یخ کرده‌بود. روشنا ترسیده بود. برای اولین بار توی عمرش حتّا خودش را هم نخواسته بود ؛ دیوارِ مانا و ایستایی خواسته بود که بشود پناه و پناه‌گاهی مقابل نگاه‌های وحشیانه‌ای که پوستش را دریده بودند تا به مرکزیت وجودی‌اش دست‌درازی کنند و دستانِ آتش‌گونی که قلبش را در چنگال فشرده بودند و مأخذ و دهانه‌ی کلمه‌های سخت و سخیفی که جز به تحقیرش از او تعریف نکرده بودند...

روشنا ترسیده بود ؛ نه از او، از بسیاریِ حجم انزجارش از او که قلبش را، غرورش را درهم شکسته‌بود. با تبعیت از قانون جبر و چشم‌پوشی از احتمال. احتمالی که اگر روشنا به یک درصدش اعتقاد می‌داشت، به این وهم کشیده‌نشده‌بود.

روشنا محتاج نبود، ترحم‌برانگیز نبود. ترس و ترسانی‌ش فقط مال خودش بود و خودش... که آن موجودِ لاموجودِ بی‌بهره از ادراک به ترس روشنا از تنفر شخصِ بی‌شخصیت‌ش دل سوزانده‌بود.

روشنا فقط مانده بود.
هیچ نمانده بود، اما همه‌چیزش هم نمانده بود.
رها از بندِ مهر و حالا حتا تنفر او
مانده بود.

فقط مانده بود...

+رعد و برق‌ها رو! برق چشمای آسمون، آقای آسمون... شاید امشب دیگه عروسی مه‌تاب‌و می‌گیرن نمی‌ذارن تو لباس سفید بخت جاش‌و به خورشید صبح بده... شاید قرار نیست فردا صبح بشه، قراره آسمون و مه‌تاب برا همیشه مالِ هم شن...
دلِ خوش من‌و...(کلیک)

  • ۹۳/۰۳/۰۴
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">