بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

این سروده‌ی توست

دوشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۲

احساس می‌کنم سال‌ها از حقیقتم و آن‌چه بوده‌ام، دور شده‌ام. روزها و ماه‌هاست حتی دیگر خودم را لابه لای خاطرات بی‌جانی که گذشته‌های خیلی دور انگار "فوتـ"ـشان کردی، نمی‌جویم. بس که خودم را مجبور کردم گمت کنم، خودم را بین تصورِ همیشه نبودنت گم کردم. گم شدم و من اصلاً نمی‌خواهم پیدا شوم...

من یک شعر بوده‌ام، شاید یک قطعه ؛ شاید هم نثری منسجم و مسجع.
هرچه بوده‌ام، شعر شدم. یک شعر بی‌وزن و قافیه که باید می‌شد مثنوی و قافیه‌هایش مثنی. اما نشد!

تو شاعر نبودی، سارق ادبی بودی شاید! و من آن شعری شدم که یک سارق سرود. من تنها داراییِ حلالِ یک سارق شدم و نقض نداریِ ندارها!
هنگامی که فقط ناممکن ناممکن شود، محل وقفه‌ی زمان و سقوط ماده از ارتفاع پست خاک، برای اولین و آخرین بار شاعر شدی و چه بی‌حساب سرودی‌ام... سرودی این سروده‌ی تلخی که سبوی تشنه‌ی تنم عطشانِ فروکشیدن شیرینی‌اش بود اما تلخ مست و خرابش کرد.

تو یک نقطه بوده‌ای. یک چشمه‌ی نور نقطه‌ای که در سهمگین‌ترین روی‌داد دنیایی شدنم، نـتابیدن گرفتی. همان هنگام که زمان ایستادن گرفت و آدم هبوط کرد. آدم هبوط کرد و من هبوط کردم به قعرِ خواهشِ نخواستنت.

من چه طور گناه بخوانم دیدن آن لب‌خندِ به چشم نامده‌ات را وقتی همان نادیدنش، به جستنش هادی‌ام شد؟! که بجویمش و برسم به لبان بسته و به هم قفل شده‌ای که صراط مستقیم عشق عمودی یادآورم شدند به التماس نقطه‌ی آغاز عمود، بر فراز نوکِ تیزِ عمودِ نوک تیزِ دوست داشتن...
دوست‌داشتنی که ندارمش و عبد شده‌ام، مگر شق‌القمر کردم و به دستش آوردم...

نادیدنش درد و جستنش طریقی‌ست پیمودنی!

درد بر من ریز و درمانم مکن...زان که درد تو ز درمان خوش‌تر است!


+آتش عشق تو در جان خوش‌تر است... (شجریان)

  • ۹۲/۱۱/۲۸
  • روشنا

نظرات  (۳)

دلم یک غریبه می خواهد
بیاید و بنشیند مقابلم
و من دهان باز کنم و بگویم برایش از هر آنچه ک در دلم زندانی شده...
دلم گرفته  است
غبار غم سیاه سیاهش کرده
ب اندازه ای ک در سینه ام سنگینی میکند و مدام ضربانش را کند  
دلم یک غریبه می خواهد 
ک مرا نشناسد
ک مرا هیچ گاه نبیند 
ک بغض گره خورده ام را برایش باز کنم اما او دم نزند 
هیچ باک اش نباشد از آنچه می بیند
آن قدر بی تفاوت ک او را گاه گاهی با مجسمه ای سرد و بی احساس اشتباه بگیرم
بغضم ک ترکید
حرف هایم ک تمام شد
قلبم ک سبک شد
بلند شود و برود
نه نصیحتی نه حرفی 
انگار نه انگار...
پاسخ:
ستود...
دلم گرفت و پر شد و ترکید آخر! غریبه هه نبود آخه و دلمم دیگه ظرفیت نداشت و نمی دونی چی شد!!
کاش نشه برات!
غریبه بیاید!
دختر جان تو انقدر خوب مینویسی حیفی به خدا! ازش استفاده کن! ازین هنرت! به یه جایی برسونش :))
پاسخ:
این به هیچ جا نمی‌رسه!
برا خودم می‌نویسم خوبه دیگه :)
ببینیم این تحلیلای ما از این متون به کجا میرسه...
دانلودانه هم زیباست..چه خاطراتی با آوازهای این جناب تو ذهن زنده میشه...
پاسخ:
ان‌شاءالله که به نتیجه برسین، ماهم مشتاقیم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">