بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

بر سماع مرگ سمع

پنجشنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۳

«نامفهوم‌تر شد از هرچه نامفهوم! می‌دانم!
این حقیقتی‌ست پیچیده در استعاره‌ها که زبانی جز این برای بیانش نداشتم.»
 

بی‌رحمانه تارهای حنجره‌ات را به نگاه دل من متمایل می‌کنی و می‌گماری‌شان به فریاد دشتی، به آواز کردن هر آن‌چه سرتاپایم را می‌لرزاند.

... آوایش را دوست دارم و تو خودت می‌دانی اما کلافه می‌شوم، دستانم را می‌چسبانم به گوش‌هایم و با تمام وجود می‌خواهمشان به ناشنیدن.

به ناشنیدن ملتمسشان می‌شوم و انگار که از سال‌ها پیش انتظار این خواهش را کشیده باشند، مطیعانه رخت سکوت می‌پوشند و آماده‌ی خفتن می‌شوند. من و گوش‌هایم و خدایمان هرسه خوب می‌دانیم این مهیا شدن جز برای خفتن در آغوش مرگ و فروخوردن زهر تلخِ نابودی نیست که حیات سمع در شنوایی‌ست.

اندک اندک... تار و پود پرده‌های گوشم مثل بندهایی که بالاخره یک گوشه‌ای در زمان، به خستگی از زخمه‌های تا ابد جاریِ تارنواز یکی یکی بریدن می‌گیرند، از هم گسستن می‌گیرند بس که بیش از شنیدنی‌ها بار ناشنیدنی‌ها متحمل شده‌اند.

آرام آرام هرچه اوا و آهنگینی‌ست در نگاه گوش‌هایم کم‌رنگ می‌شود و انگار می‌کنم جهان یک لحظه دست از فریاد می‌کشد، یک لحظه چیزی نمی‌شنوم و...

آنی می‌گذرد و گوش‌ها از بستر به ناشنیدن می‌ایستند، جرعه جرعه این جام تهی را فرو می‌کشند، جام تهی حیات را به تلخی در کام فرو می‌نشانند و رکود مرگ در جانشان سراب باتلاق می‌سازد... سکوت سر می‌کشند و من فرو می‌روم در باتلاقِ نابود و سراب‌گون پوچی‌شان و جانم لب‌ریز می‌شود از هیچی‌اش.

لحظه‌ی دیگر من مستم و فقط نگاهم تا نگاهت کش آمده، در قله‌ی مردمش کوتاه آمده و جاده‌اش منحرف شده به ناکجا آباد.

مثل مسئله‌های اثبات مردافکن مثلثات به اثباتت آستین‌هایم را بالا می‌زنم. در سکوت چرک‌نویس دستانت را در دستانم می‌گیرم و بی‌آن که بشنوم، مقدمات اثبات جاذبه‌ات را زمزمه می‌کنم و تو هم‌چنان سوزناک می‌خوانی و من فقط می‌بینمشان، لبانت را.

باز می‌شوم همان نیوتون‌واره‌ای که جاذبه‌ات جز به مشام او کشاننده و کشنده نشد، اما دهانت را برمی‌بندی و نگاهت را می‌اندازی پایین. نگاهت می‌شود همان سیبی که نه به رسم تو بلکه ناخواسته آوار شد بر سر نیوتون و کسی نمی‌داند چه تعدادی از فسفرهای مغزش را به چاه مرگ پرتاب کرد. نگاهت مثل همان سیب می‌افتد روی سرم، پتک می‌شود و من در خود آوار می‌شوم...

آوایِ "بـِـ+بن مضارع آمدن"ـت را که نمی‌شنوم و ناپیدایی نگاهت هم که در تقلای تبدیل به یک عادت است (هرچند هیچ‌گاه شاید نخواهد توانست) فقط می‌بینمت و لحظات در این سکوت یک‌دیگر را هل می‌دهند که گذرشان کمی شتاب بگیرد اما خودشان خوب می‌دانند هر کدامشان یک سال ناشناختگی‌ات را برایم رقم می‌زنند.

یادم نمی‌آید کی دستانت را رها کرده‌ام اما سال‌ها از تو دورم آن قدر که مثل یک نقطه‌ی مشکی رنگ کوچک در دوردست‌ها نگاهم به توست و از این دوری رویت را نمی‌بینم، رو به روی من هم‌چنان ایستاده‌ای یا نه، نمی‌دانم!

چشمان من ضعیف است و تو می‌دانی...

چو چاه ریخته آوار می‌شوم بر خویش
که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران

 

  • ۹۳/۰۱/۲۱
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">