بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

به ستیز خواب

يكشنبه, ۲۲ تیر ۱۳۹۳

یک‌لحظه به تسلیم، نگاهم را از خطوط ممتد و پایان ناپذیر کتاب بر می‌گیرم و پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم. انگار چشم‌هام آن‌قدر خسته‌اند که به لج‌بازی با گریزم از گلاویز شدن با نیاز بدیهی‌شان، مغزم را وادار به دامن زدن به این رخوت می‌کنند و از پشت جبهه‌ی اندیشه سرسختانه قدرتی را به رخم می‌کشند که به راحتی و خودخواهیِ «ارمیا» نادیده‌اش گرفته‌ام.

بوی تن را از رخت‌خواب، با نفس‌های کوتاه و نامنظم به سینه فرو می‌کشم. هر نفس راهش را می‌کشد مستقیم به بالا، توی سرم خودش را قاطی می‌کند با فکرِ‌ شباهتِ ارمیا و آرمان و غلت می‌خورد توی تمهیدات مصالحه با چشم‌ها و عقب نشینی برای چند لحظه...

آری عقب‌تر می‌کشم مواضع بیداری را...

اما خواب بی‌رحمانه عقب‌نشینی را نادیده می‌گیرد. انگشتان کشیده و پرقدرتش را روی گلوگاه هوش و حواسم فشار می‌دهد و چنان سریع کارش را می‌سازد که به عقلم نرساند "بنشینم" و کتاب بخوانم،‌ شاید شد شکستش داد. دستم شل می‌شود و می‌افتد وسط کتاب. «چند لحظه»ی صلح‌نامه به شمایل «دقایق» طویل می‌شوند، نفس‌ها سیر منظم و بلند به خود می‌گیرند و مثل هیکل گوشت‌آلودی، پهن می‌شوند روی سینه‌ام.

دقایق به پنج‌تا نرسیده‌اند که صدای تیزی توی گوشم زنگ می‌زند. یکی دستش را گذاشته روی زنگ! خودم را می‌بینم، می‌بینم که خوابیده‌است و به تعلیق‌ش توی فکر این‌که صدای زنگ از عالم خواب می‌آید یا همین عالم فیزیکیِ ترک شده، بی‌اهمیت است.

یک‌بار دیگر سوم شخصِ فعلن ناشناس دستش را می‌گذارد روی زنگ و من از ارتفاعی که بین رویا و حقیقت معلقم، سقوط می‌کنم روی برآمدگی‌های ناهم‌گون تشک فنری..

مامان این وقت صبح این‌جا چراست؟!

یادم می‌آید پا به پای گذر لحظاتی که دی‌شب به خواندن این کتاب رها کردم به جوی گذشته، بیداری کشیده... انگشت هایم را می‌گیرم جلوی بینی‌ام، حساب می‌کنم، حدود ۴ ساعت! من ۲۰ساعت بیدار و او حتمن بیش‌‌تر... فکرش خواب را جری‌تر می‌کند! بلند سلام می‌دهم و می‌پرم توی دست‌شویی... بی‌محابای آینه‌ی رو به رو مشت‌های آب را پرت می‌کنم بالا! شاید بشود به تأخیر انداخت غلبه‌ی حریف خواب را و «ارمیا» را به ته برد...

هنس فری را با فشار توی سوراخ گوشم جا می‌دهم و می‌گذارم شهرام ناظری آن‌قدر حماسی آواز بخواند تا کله‌ام خودش دستش بیاید به بیداری دچارم..

ارمیا!


فعلن سکوت بماند میان من و تحلیل‌ها، تا ناخواندگیِ ۳۰ صفحه‌ی باقی، به فنا تنزل منصب بدهند!

ارمیا ارمیا ارمیا!

شما امیرخانی‌ها، سنگری‌ها و شجاعی‌هایید که دو به هم‌زنی کرده‌اید میان این نگاه و رفیق قدیمش، خواااب! 

  • ۹۳/۰۴/۲۲
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">