بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

تو نمی‌دانی!

چهارشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۳

تو چه می‌دانی از نستعلیق چشم‌هایت و اعتیاد چشمانم به از بر کردن منظومه‌ها به نستعلیق؟!

تو چه می‌دانی از مهری که روی بند بند انگشتانم نقش کرده‌ای و شوقی که در چشمانت زار می‌زند؟

چه می‌خواهی؟ مگر می‌توانم جز لبیک بگویم به چشمانی که خواهش را فریاد می‌زنند اما مطیع دستانی شوم که سد می‌سازند؟!

تو چه می‌دانی از بیگانگی چشم‌هایت با تمام جان و جهانت و سر به راهیشان به اشارت چشمم؟ تو نمی‌دانی.

نمی‌دانی دل‌سپرده‌ی کدام نگاری که سر نسپرده‌ای به امامتش... نمی‌دانی چشم‌هایت به آنی درو می‌کنند هرآن‌چه از دوری بکاری به سر. نمی‌دانی مدت‌هاست قدوم عقل را شکسته‌اند، قامتش را به حقارت دم درگاه دل رها کرده‌اند و سرش را سپرده‌اند به حضرت عشق...

نمی‌دانی!

تو حتا از احتساب آموزگارت کم دانسته‌ای، از محافظه‌ی چه دلت را به زنجیر حساب و کتاب‌های سرت معطل کرده‌ای و چشم‌هایت را به میله‌های این حصار خشک؟ حساب نکرده‌ای حسابش حساب است و عقل ندارد، عقل کل است! عقل را خداست بنده‌آ!

گفت : بنده‌آ! روی زمین و آسمان مجوم، نمی‌یابی! بجو در...

ایمان بیاور، به همه جوانبش ایمان بیاور، سوی چشم‌هایت را به عقل خراب خاموش نکن.

آخر تو چه می‌دانی از دهان لق این دیدگان؟! نمی‌دانی! به خدا نمی‌دانی!

  • ۹۳/۰۳/۲۸
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">