بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

خفقان

يكشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۲

( این شرح درد، شرح یک درد موهوم، تخیلی و بی‌وجودست... دردی که به انگارِ نویسنده با هزار جهد گم شد، ساکت نشد اما بی‌حس شد...

این متن غیرواقعی‌ست، بی‌مخاطب، بی‌صاحب.)


نزدیک من که هستی، اکسیژن کم می‌شود. آن قدر حجم کربن دی اکسیدِ روشناکُش‌‌ات بالاست که انگار دستی دور گلویم حلقه شده باشد، به تقلا می‌افتم برای فرار...

خفه می‌شوم از این هوای بودنت.

سنگینی... سایه‌ات هم حتی این روزها آن چنان سنگین و وحشتناک است که هراسناک دنبال سایه‌ات می‌کنم، مبادا کمی نزدیک بیایی.

قبل تر ها چیزی کم بود. میان این جماعت چیزی کم بود که وقتی میانشان می‌نشستی و بر می‌خاستی این کاستی پر می‌شد.

اکسیژنِ این جمعیتِ "عوام" بودی... همین درک ناکننده‌های سمی را می‌گویم.

هرجا که اکسیژن کم می‌آوردم و حالم از این همه گازِ سمی دگرگون می‌شد و تاب از کف می‌دادم، محتاجانه با چشمانم به دنبالت می‌گشتم.

بعدهم نفس‌ها به سینه هجوم می‌آوردند.
اگر دل نمی‌تپید برایت، سینه بارها می‌نشست و برمی‌خاست.

...

ماه هاست بس که میان این گازهای احساس کُش نفس کشیده‌ام، عادت کرده‌ام.
به نبودنت عادت کرده‌ام. 

چه شده‌ای؟ گم شده‌ای، میان این جمع گم شده‌ای.
نه! گم بوده‌ای...تو از همان اول هم روشناکُش همین گازها بودی.
گم بودی و سینه به اشتباه پی ات می گرفت که این روزها سرفه می کند.
...

خیلی وقت پیش‌ها جایی خواندم:

مدت هاست مجازی می خندیم،
مجازی شادیم،
مجازی عاشق می شویم،
مجازی هم دیگر را دل داری می دهیم!!
اما...
واقعی تنهاییم،
واقعی درد می کشیم،
و...
واقعی از عشق های مجازی لطمه می بینیم...

 

به قول عزیزی جای آن‌ست که آبِ دیده بریزیم؛ اما حقیقت این است.
حرف من فقط همین هاست، مجازیت!

...

از این مجازیَت فراری‌ام، همان اندازه که از تو و توها... 

مدت هاست منتظر بهانه‌ای برای خاموش شدنم.
تلخی‌اش این‌جاست که می‌بینم به تنهایی باید به این راه ادامه بدهم
بدون حتی یک مولکول اکسیژن که گرچه دل برایش نمی‌تپد، سینه بارها برایش می‌نشیند و بر می‌خاهد.

تلخی‌اش این‌جاست که آن چنان افتادم از این یادنداشتن و بی‌تفاوتی‌هایتان، که روزهاست در تلاشم برای برخاستن.

روز بازگشتی خواهد بود؟! نمی دانم...

پی‌نوشت:
دبیر زیست می‌گفت: طرف همین گازِ مسبب مرگ خاموشِ خاک بر سر بوده.
خودِ خودِ لاکردارِ بی‌مروتش!!...

  • ۹۲/۰۸/۰۵
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">