بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

شهر خالی، جادّه خالی، کوچه خالی، خانه خالی

جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی...


سرکشیدی این جام را و انگار که جام از ازل جایی برای هستی و نیستی در جمله‌اش نداشته و مقصودش فقط بسترِ باده باشد، نیست شده‌ام.

تو که نباشی، «من» چه مفهوم دارد جز وصالِ دو حرف از هم بیزار و ول‌گرد؟

تو که نباشی، که باشد اَ بگذارد سرِ میمِ «مَن»، نون را ساکن کند سرجایش؟! آه میمِ من سال‌هاست کارتُن‌خوابِ کوچه‌های بی‌زاری از نون است ؛ که تو نیستی! این «که» دلیل است نه نتیجه‌ای که چهره‌ش از یادمان رفته... یادمان رفته دنبالمان که آمدند، مچِ دستمان را که محکم فشردند به خاک انداختندمان رو به روت، دستانمان باید پر از نتیجه باشند... دلیلش که پیشِ خود توست.

تو که نباشی، من چرا باشم؟

جای بال‌های نَبودم درد می‌کند... تو گویی که بال‌هام از ازل برای کلمات هستی و نیستی جایی در جمله‌شان نداشته و فقط پرواز هویت‌شان بخشیده باشد، زمین‌گیر شده‌ام.

بر من و بر ماجرایم هیچ‌کس گوشی ندارد...

جبرِ سلامت به زندگی سر به زیرم کرده که نفس‌هام محکومند به آزادی و پر زدن از قفس سینه...

مقرّی براشان و مفرّی برام از حصار این تن نیست.

خوش به حالت هوا! خوش به حالت که صامتی و آرام، آن‌چونان که رامش و آرامش هر مرغکِ زار و نزاری در آغوشِ توست.

رشک نیست این اشک است. تو که نباشی، میانه‌ی دو جزء "را"ی ارتباط به هم می‌خورد، اشک‌هام، رشک می‌شوند و سنگین‌تر از خاک، بالای سرم به باد می‌روند...

این اشک‌ها که خاکِ حجیم را خیس می‌کنند، سرِ جاش می‌نشانند نه از رشک به آزاده‌گی هواست...

همه مرغان زاری شدیم که دل‌خوشیم به سینه‌ی فراخِ هوا دریغ که هوا گرفتار است، گرفتارِ رهایی و رهایی نشانِ آغوش توست... گُمت کرده‌ایم.

همه سطرهای سپیدمان را روسیاهِ عاشقانه‌های هوا کرده‌ایم دریغ که سطرها را تو موازی کرده‌بودی.

آمده‌بودیم عاشق بشویم، مجنون شدیم.

حاصلی ندارد این گریه‌های بی‌اشک بر مزارمان آدم‌ها! که از شما بر من و بر ماجرایم هیچ‌کس گوشی ندارد.

وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد
عاشق از آوازه‌ی دل‌دار می‌ترسد


آمدم از بی‌وتنی‎‌ فریاد کنم. از آن مردِ افغانی که در سوز و گدازِ غربت وطنش خواند : «شهر خالی...» بگویم، بی‌وتنی خودم گلویم را چسبید.

رقم ما بی‌وتن‌های ول‌گرد به قول امیرخانی سجده‌ی واجبه دارد... آخ و آخ از این درد و غفلت ما!

- بگذار نگویم از قیدار. دوست داشتنش به جان کندن می‌ماند. دوست داشتن قیدار و کتابِ قیدار و تمام سطور قیدار... اما نمی‌دانم تا همین راهِ نیمه رفته چه گونه من این جان کنده‌ام!

- یک‌جایی کسی گفت :

از بس بی‌صاحب بودیم، نمیفهمیم که نمیفهمیم که نمیفهمیم با صاحب بودن چجوریه...

وگرنه که...
برگرفته از : kamidirtar.blog.ir

  • ۹۳/۰۶/۲۲
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">