بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

ما هیچ، ما نگاه

يكشنبه, ۵ بهمن ۱۳۹۳

نگاهم را می‌دزدم... تلخی‌اش اما پس می‌ریزد به نگاهِ مشکی‌اش. نگاه بر می‌گیرم و سر می‌افکنم به گریبان اما چهره در هم کشیدن و تلخیِ کامش را با حرارت گوش‌هام لمس می‌کنم...

نمی‌داند، نمی‌تواند بداند و ببیند... که جز تو کسی کی توانسته کلمات این نگاه را بخواند؟ که تو این‌ها را آموزگاری و از بر.

اما او، نمی‌داند... .

 تو گویی که آن نگاه مشکی، شبِ بی‌آب‌رویی جامانده‌گانِ کربلا باشد و پیِ رسوایی... چنان می‌کشد و می‌کُشد و تو را در زیر و زبر چشم‌خانه‌ام جست و جو می‌کند که... 

سرش را بر می‌‌گرداند. نگاهت می‌کنم.

از کلمات نگاهم خون می‌چکد و ... بوها می‌آید... بوی گوشتِ سوخته شاید... نه، نشاید. نشاید و آید!

به هر نگاه غریب و شکسته‌ام که تلخ سر به گریبان پلک می‌کشد و پس از ادای تمام بودنْش پشت پرده‌ی پنجره‌ی چشم‌خانه به فنا سقوط می‌کند... انگار کبریتی روشن است.

ایستا به سوزشِ جگر.

به هر نگاه کبریتی روشن است و به زوال هر یک مشعل کبریت‌ها مشتعل می‌شوند و نه زایل...

من آن ماهم، من آن ابرم، من آن خورشیدنشانِ روشنا نام... مجو این نام‌ها را توی دستانم این لحظه‌های قرن‌نشان که نگاهم دست‌بندِ نگاهت و نه... نگاهت دست‌بند نگاهِ لاغر و مغموم من است.

پیِ نگاهم را می‌گیرد و بو می‌کشد. می‌شنود، بوی گوشت سوخته را و نه خون... بوی کباب به مشامش می‌آید. (یادت مرا، علی فتّاح ِ من او ِ امیرخانی! فراموش!)

نفس از کنار تپنده‌ی اسیر سینه چنانی عبور می‌کند که اشک از گوشه‌ی چشم ؛ بی‌اعتنا...

به تقلای دل،

به رقّتِ آب‌رو و ...

باز می‌کشاند... می‌کشاند این روح را به زنده‌گی.

باز پیِ نگاهم را می‌گیرد و بو می‌کشد... بوی خون می‌شنود [اما این‌بار [از بدِ [بدیِ] حادثه]]

اشک، از گوشه‌ی چشم، زیرچشمی نگاه مشکی را می‌‌پاید!

و نفس... به آستانه‌ی سینه نشسته و چهره‌اش به بنفشی می‌زند، نفسش بالا نمی‌آید...

...

بگویید سه نقطه‌ها! بدگویی لفافه‌ی سخن را پیش حروف کنید...

...

پی نگاه‌هام را مگیر... مگیر که سرشکسته نیفتند به سقوط...

آبِ‌رو... به آب، رو!

به تلخیِ نگاهِ من نگاه کن، برو!

ببین که التماس نعره می‌زند ز واژه واژه‌ی سکوت من...

...

ما هیچ و... ما تهی، ما نه حتا نگاه... همه تو.

می‌گوید این نوشته کم دارد چیزی اما ناگفتنی... شاید که هیچ را.

نمی‌گوید این نوشته چه نفس‌ها و نگاه‌ها که زیاد ندارد!...

که سراپا زیادی است و نمی‌گوید خواننده‌‌‌.

که دل نویسنده را ناشناخته و شاید مترحم است...

نویسنده معترف است... او هیچ... نه حتا نگاه و نه حتا نفس...

...

این نوشته همه هیچ... زیادی و ناقص است...

  • ۹۳/۱۱/۰۵
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">