بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

من المفرّ الی المقرّ...

يكشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۳

حجم حرف‌های نگفته‌ام قد کشیده تا بلند تر از قامت خودم.

ترسناک نیست، وحشتناک نیست. یک حس تازه دارد، شبیه هراس، شبیه وحشت، شبیه مرگ. حسی شبیه مرگ کلیشه، مرگ بعضی احساس‌ها و نگاه‌های تکراری.

شبیه حسی که از مرگ یک نیاز به آدم رو می‌آورد، شاید نیاز واگویی. واگویی همه یا بخشی از آن‌چه هست یا نیست با آدم‌ها، با ناآدم‌ها، با خودم...

شاید فنا و مرگ سخن گفتن.

شاید تولد سکوت، نه از جنس نگفتن و سخن نگفتن، از جنس سکوت با 100 درصد خلوص.

حس آزادی دارد، آزادی از بند کهن و اسارتِ بند نو...

می‌بینی؟ مدور است، گردش! هرچه بگردد، باز، می‌گردد به قرارگاه اسارت.. که ما آدم‌ها اسیران و آزادگانِ همیشه دربندیم!

بعضی‌هامان درست حالی‌مان نشده «آزاده» اسم و «آزادگی» رسم اسیران بندِ بقاست.

می‌دانی؟

به گرفتارِ رهایی نتوان گفت : آزاد!

سپید نیستم و شاید بین سپید و سیاه، من نزدیک‌ترم به سیاه.

رنگی نیستم.

تو خوب می‌دانی من از سیاه و سیاهی فراری‌ام. اما... اماهای بسیاری در این اندک زمان نو شدن در پندار من سر برآورده‌اند که با مشکی خوش‌رنگی نگاشته‌شده‌اند... حالی که مشکی رنگ نیست و بی‌رنگی‌ست.

سپید بی‌رنگ است ولی یک «اما»ی تازه من برای‌ش یافته‌ام که سپیدی، بی‌رنگی، نیست.

درست انگار برای بار هزارم به عینه تکرار شده‌باشد داستان کلیشه‌ای و تکراری تحولِ ثانیه‌ای، هزارم ثانیه‌ای، هزارهزارم ثانیه‌ای...

عجیب حالی‌ست گسستن از یکی از بندهای فنا، حتا اگر چنگ‌انداز شوی به فناپذیر دیگر.

حتا با اسیر شدن در هزار بند دیگر، عجیب طعم و حسی دارد زبان‌درازی به حدود قدیمی اسارت که مغلوبت شده‌اند.

بند ما پوسیده بود، هزارها سال است که پوسیده و اسیرانش یک دسته از ابناء آدم‌ند که قبلِ جمع‌شان با واو و نون ها یک «أ فـَـ » نشسته سرِ بودنشان... افلا تعقلون؟ افلا تتذکرون؟ افلا تدبّرون؟...

یک دسته از آن ابناء آدم‌ که آن دسته‌ی نااهلانِ تذکار بود. أ.فَـ.ـلاتتذکر.ون؟

ناشیرین و ناتلخ... ناشیرین : تلخ و ناتلخ : شیرین... تلخ و شیرین؟! نه مبهم‌تر از طعم گس و تلخ و شیرین خرمالوی نرسیده.

یک حسی شبیه مرگ دل‌بستگی، شبیه آزادگی... خیلی شبیه آزادگی! آن‌قدر که گم‌ش کنی بین رهایی و اسارت.

حرف من گفتنی نیست. سکوت نُه ماهه‌ست، رسیده‌ست و حرفی برای گفتن ندارد. یک نوزاد سر و ساکت است که هنوز حتا پا به زمین نگذاشته اما به تعداد ثانیه‌های نفس کشیدن سن نوح نبی (ع) نگفته در سینه دارد. ناگفته‌هایی ناگفتنی.

 و این تجدد بوی مرگِ تنها ندارد. بویی شبیه خون دارد. خونی که در بسترِ جسمِ جان داده، داغ، جوشیده و خونی که در بستر مادرِ جسم جان یافته، داغ، از جوشش افتاده.

بوی تولد قطع دارد. قطع در یقین، قطع در رابطه، قطع در بودن و قطع در تنهایی و تنهایی و یک‌تایی. یک‌تایی بسیار شبیه به بی‌هم‌تایی و نه به عینه بی‌هم‌تایی.

بوی آزادی از بندِ اهمیتِ بودنِ تو را دارد و اسارت در بندِ تو! این تو و آن تو فقط در زمان نگارش توفیر و تفاوت دارند... آن‌جا که زمان بی‌معناست، «تو»یی که جاودانه‌ای.

تویی که در تپش‌های نبض بازدید نکنندگان این نهان‌خانه، منزل داری.

و تو گفتنی نیستی. تو قابله‌ی این «من»ـی که توفیرش با منِ گذشته فقط در زمان تولد بوده.

آن تو آن من را آورد و تو من را.

یک‌عالم «اما»ی نگفتنی جان یافته‌اند که با رنگ مشکیِ خوش‌رنگی، مشکی نو رنگی، لا به لای این کلماتِ سپید، به تعداد ثانیه‌های حیات نوح نبی (ع) ناگفته در سینه دارند... حالی که من از سیاه فراری‌ام.

آری، این چرخ مدور است و فرارگاه همان قرار گاه من شده‌ست.*

حتا اگر از سیاه فراری باشم، قرار من این‌جاست!*

من المفرّ الی المقرّ...

رضا رضا


*) و این نه قانون است و فلسفه‌ای روشنا بافت.. فقط همین یک‌جا، روی در و دیوار این چون‌خانه مصداق دارد که سیاه، بی‌رنگی پذیرفته‌اند، یک سیاه نورنگی!..

  • ۹۳/۰۵/۰۵
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">