بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

من دچارم به تمنّا

شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۳

خواندنی نیست این پست. 

بگذر.

 از تمام من بگذر و این کلمات نیز هم.

لغو، لهو، هجو...


از شمایل دو پست قبل می‌شود بدی حالم را به عدد تخمین زد..

چراش گفتن ندارد دیگر. آسمان حال این روزهام ابری‌ست، مثل عطسه‌ای که گیر می‌کند توی بینی‌ت و لامصّب هرکارش می‌کنی نه فرو می‌رود و نه بیرون می‌جهد از شامه.. مثل سکسکه‌ای که خفه شده، نشسته سرجاش اما هنوز احمقانه و بی‌دلیل منتظر تلنگر بعدی‌ش هستی. مثل تکه‌ی جدا شده‌ی انگشت دستت که مجازی می‌خارد، درد بی‌موضعم گفتنی نیست، به قول عطارد، کلمات در "دیسکرایب"*ـَش قاصرند..

نالوطی پاش را گذاشته رو خرخره‌ی منطق و استدلال و هر جُو ای که توی کله‌ام به شمایل «عقل» می‌رویید. حالا کاملن آن «درباره‌ی من» که کُنج چپ دیوار این وب‌لاگ مشاهده شدنی‌ست، راست‌گوست...

بعید است زنده باشم،

مُرده‌ام

سعید است دستی که پاره می‌کند گُرده‌ام...

مُرده‌ام...

خیال می‌بافم، فلسفه می‌بافم. ادبیات فکر کردنم هم شبیه «منِ او»ی امیرخانی شده توی این برهوت عقل. هرثانیه به قاعده‌ی یک برج آجر پزی فتاح که سه برابر مال دیگران بود، چرت و پلا و مزخرف می‌بافم.. از کله‌ام بوی عنبر نصارا بلند است! مامان که این‌جا نیست بگوید : «این ایرانی‌های بی‌تربیت حتمن باید نصٰریٰ را با الاغ و گاو نسبت‌دار می‌کردند تا دل‌شان آرام بگیرد! این هم شد مسلمانی؟!»

این حرف‌ها که گفتن ندارند.

حرف‌های من که گفتن ندارند. تازگی شنیده‌ام یک شیخی بوده، زبانش بیش‌تر از یک سوم عمرش بی‌کار بوده. به روایت شیخ دیگری در جهنم را بسته بوده، خودش را راحت کرده بوده... خب راست می‌گویند.

کاش بگذریم... این حرف‌ها که گفتن ندارند. فقط شنیدن دارند و دیدن. شنیدنش یک بار و دیدنش هزاران بار می‌ارزد، که تو عملش را ببینی از کسی که شنیده و او هم اولین و آخرین سامعی باشد که شنیده از شیخ دومی که از شیخِ صامت گفته بود. وگرنه نقل فقط گناه آدم را سنگین می‌کند و آدم عاقل مرض ندارد.

دیوانه منم. این حرف‌ها که گفتن ندارند.

وای ز دردی که درمان ندارد...

نه این آواها حالم را از موضع محکمش اندکی جا به جا می‌کنند نه هرچیز دیگری که قبل‌ترها حالم را خوب می‌کرد. قلمم یک زمانی استامینوفن را روسیاه کرده بود اما هرچه توی این قُلزم بیش دست و پا می‌زنم، انگیزه‌ی قتل قلم توی سرم افزون می‌شود. اگر قتل نه، از پا انداختنش. هرچه بیش می‌خوانم، بیش‌تر مأیوس می‌شوم از نگاشتن. شکایتِ من را این کلمه‌ها خواهند کرد وقتی حال کسی را از آیینم به هم زده باشم. باید کمر این قلم را شکست و زبان گزید.

حال اعصابم خوب نیست. درآمد روزانه‌ام مقادیر غیرقابل چشم پوشیی گناه از همین اعصابِ بدحال است.

دلم فریاد می‌خواهد.. ولی در انزوای خویش...

می‌خواهم تنهام بگذارند با کویر شریعتی توی کویر سمنان. که آن‌جا نزدیک تنها از دست رفته‌ام، در زادگاه اجدادم، با زمین خلوت کنم. می‌خواهم تنها شوم با آسمان و لب‌های خشک زمین. کویر بخوانم و آسمان را بخواهم به مرحمت جرعه‌ای به لبان تشنه‌ی زمین دل‌تنگ.

می‌خواهم تنهام بگذارند با «خدا بود و دیگر هیچ نبود»ِ چمران، زیر خون و گلوله، تا اشک بریزم با تنها هم‌دمش، غم و خودم را به کشتن بدهم.

روزی سی بار سه گانه‌ی فاضل نظری باید بخوانم توی گوش هوا..

من باید راه بروم روی تمامیت ارضیِ «وطن» و از بی‌وتنی شعر بخوانم، از دامغانی بخوانم :

 آن‌که حُبّ الوطن از خلق به ایمان می‌خواست، / محوِ این کنگره را از بُنِ دندان می‌خواست...!

باید یک جا تنها شوم با کتاب‌هام. باید سه بار دیگر ارمیا را بخوانم و دوبار دیگر بیوتن را و یک بار دیگر منِ او و روی ماه خداوند را ببوس..

باید روی ماه سنگ‌های کف صحن حرمتان را ببوسم! یک صحن توی دلم خالی‌ست و من چه‌قدر فریاد می‌خواهم...

نه می‌دهد دلم رِضـــٰا که بگذرم ز عشقت،

نه طاقتی که ...

از دی‌روز مثل مرغ بال و پر کنده‌ام. اوضاع حالم بدتر از بدیِ حال بدم شده! حالی‌ت نیست چه می‌گویم. نه؟

من هم.

 فکر و پایه‌های توی سرم ریخته‌ند. ستون‌ها نشسته‌ند جای دیوارها...

از شروع «منِ او» دیوانه‌تر شده‌ام. دلم می‌خواهد خودم را با منِ او یک جا گُم و گور کنم که دیگر نه اثری از این کتاب بماند نه از من. آخر چرا آقای نویسنده؟! سوال‌های بی‌جواب بی‌جواب... آخر این تضاد دست می‌اندازد دور گلوی بودنم، از پا در می‌آوردم.

چه می‌گویم؟ این حرف‌ها که گفتنی نیستند...

حال فکرهام خوب نیست. من به این‌ها و آن‌ها شکاکم. وقتی مصحف را باز می‌کنم، می‌آید، ندا می‌آید : این منم پروردگارت موسی! کفش‌هات را بکن تو در وادی مقدس طوی هستی... منم من خدایی که جز من خدایی نیست، پس مرا پرستش کن..، همه غم‌های دلم می‌ریزد توی چشم‌هام. می‌خواهم بگویم : تویی تو خدایی که جز تو خدایی نیست، مرا از پرستشت باز مداری یک وقت..

وقتی بی‌انگیزه‌گی‌م گورش را گُم می‌کند، پرسش تلخ و فراموش شده‌ی «هستی» مثل زخمی که حضورش پس از سال‌ها انتظار نمی‌رود، از من سر می‌زند روی پوسته‌ی جدید این روزهاش... حکماً دیوانه شده‌ام. وقتی روی دیوار بی‌دلیِ حضرت دوست، بی‌محابا می‌نویسم : دوست فرقی ندارد و کلّه‌ی رفیق پر از فرق است... من دیوانه شده‌ام گویی.

کوتاهم. وقتی می‌خندم، می‌گویم ۱۶ پاییز از یأسم رد شده‌اند... او می‌گرید انگار! و می‌گوید : فکرم به بیست یا سی ساله‌گی‌ت می‌رسید و من پاسخش نمی‌دهم، من کوتاهم. کوتاه‌تر از ۱۶ ساله‌گی‌م. بلند است حتمن که وقتی حساب سال و ماهم دستش می‌آید، می‌شود مربی مهد کودک!

این حرف‌ها حتمن گفتن ندارد. حساب همیشه تلخ است براشان.

این همه حرف گفتن ندارد و من سال‌هاست دل سکوت را سوراخ کرده‌ام. تو حالی ات نمی‌شود. اگر بعد از همین سال‌های درازی که به حساب، کم از نیم‌سال اند، بعد از چهار جمله با «بگذریم...»، سرِ دلم و حال خوبش را هم می‌آوری، حالی‌ات نیست.

آخ خدایا چه قدر من غر غرو ام.

چه قدر چیز می‌خواهم...

من دچارم به تمنا! دچاارم!

منتظر جواب ماندم. چرا؟ آخر آن حرف‌ها که گفتن نداشتند که جواب دار هم باشند!؟

در پیش بی‌دردان چرا فریاد بی‌حاصل کنم؟

گر شکوه‌ای دارم ز دل، ...

وای ز دردی که درمان ندارد...


پی‌نوشت :

*دیسکرایب : Describe : شرح، توصیف.

  • ۹۳/۰۶/۱۵
  • روشنا

نظرات  (۱)

This is the perecft post for me to find at this time

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">