بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

گفت‌وگوی تنهایی | من و من

سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۳

۰۰:۱۷ بام‌داد

...

+مجنون را لیلی خواست یا نخواست،... خداش خواست؟!

-خداش خواست... خواست؟ کدام بنده‌اش را نخواست؟!

آن‌ها که لیلی‌هاش را مجنون خواستند!

+لیلی‌هاش؟ خداش مجنون بود؟

-نبود.

+لیلی بود؟

-لیلی‌ها به او می‌مانستند.

+مجنون که بود؟

-حتمن همان که نخواست خواست خداش و خداش خواست به خواست او بخواهد و پس او...

+نخواست!؟!؟

-آره... حتمن نخواست!

+حتمن؟! گفت : «شناخت مطلق ناممکن است.» و حتمن را در کلامت حرامی داد!

-ناممکن هم قطع است! چه‌طور می‌شود گفت : نگو ممکن یا ناممکن مطلق که شناخت «مطلق» «ناممکن»ست؟!

+ نمی‌خواهم بگویم نمی‌دانم!

-نمی‌خواهم بگویم نمی‌دانم یا نمی‌دانم بگویم نمی‌دانم یا نه؟!

+نمی‌دانم!


-پس با این حساب خداش مجنون را پیش از آن خواست که مجنون شود و پس از آن. مجنون نخواست و لیلی نه!

+حساب؟! یک شاید باید باشد سر این حرف، شاید آن لیلی‌ها که خوب‌چهری‌شان عیان بود را پیش از مجنونان، او خواست!

- باید شاید باشد؟ شاید شاید دیگری بیاید.

+خب... شاید شاید باشد سر این حرف...

۰۰:۵۴ بام‌داد

  • ۹۳/۰۴/۱۷
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">