بی‌چون

چو این تبدیل‌ها آمد،
نه هامون ماند
و نه دریا

چه دانم من دگر چون شد
که چون غرق است
در بی‌چون

چه دانم من دگر چون شد

آخرین مطالب
نویسندگان

سحر اضافه کن به فهم آسمانت

پنجشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۳

آدم ظرفیتش محدوده. خواسته‌هاش نامحدود، خراب‌کاریاش ناتموم! آدم ظرفیتش محدوده... خداش مهربونه.

یه موقه‌ای می‌رسه، یه موقه‌ی معلومی از سال، که دلش پردرد می‌شه، طاقتش طاق می‌شه، سرش سنگین می‌شه.. آدم ظرفیتش محدوده، یه موقه‌ای می‌شه که کاسه‌ی بودنش لبالب می‌شه... لبالب می‌شه از خراب‌کاریاش، از تنهاییاش، از خستگیاش، از زیاده‌خواهیاش... کج می‌شه، اون‌قد که نزدیکه از جاده بزنه بیرون، بزنه به بیابون. وقتی شباش طولانی می‌شه و پوچی رویاهاش بی‌انتها و طولانی‌تر از شباش...

خداش شباش‌و مث روز پرنور می‌کنه، شرکش‌و می‌بخشه، هم‌دم دل‌تنگی‌ش می‌شه، دلیل هر عملش می‌شه...

خداش دستش‌و می‌گیره، می‌تکوندش، خالی و رها می‌بردش به یه سفر. هرچند رهایی اولش درد داره، بی‌نیازی به ماده و خوراک خودش باعث نیشگون دردناک ماده‌س... اما لذت‌بخشه. رهایی لذت‌بخشه، از ماده بریدن و تماشای انتقام‌جویی‌ش و دهن‌کجی بهش لذت بخشه اون‌قدر که دردش‌و به چشم نیاره. آدم محدوده و بی‌ظرفیت اما خداش مهربونه و بزرگ، می‌نشوندش کنار خودش. آدم از ذات بزرگ خداشه، قربتش بزرگ‌ترش می‌کنه، اون‌قدر که از کنار چیزایی که قبلن واسه‌شون تو جبهه‌ی جنگ سلاح دست می‌گرفته، بی‌اعتنا و نیاز گذر می‌کنه. اون‌قدر که برای رسیدن به چیزی احساس نیاز نمی‌کنه، نه به دروغ و غیبت، نه به زشتیای دیگه‌ای که قبلشم زشتی‌ش حالی‌ش بوده.

فارغ از لذات زودگذر لذت می‌بره... چون جنسش فرق می‌کنه، چون عظمت و شیرینی‌ش غیرقابل توصیفه... آرامشی که کنار رضایت همه بود و نبود و دار و ندارش داره.

کندن از جسمی که لذت‌و واسه آدم تعریف می‌کنه، اونم به پستی ماده، مث یه معراجه.

کی جز خودش حاضر می‌شه به بدبخت و حقیرترین بنده‌ش این‌طوری حال بده؟ به همه‌شون مهمونی بده؟! آخه این جز خودش از کی برمیاد؟!

من مصر نیستم بفهمه کسی. این‌و فقط من می‌فهمم، فقط تویی می‌فهمی که توی این گرما و عرق‌ریزونِ آفتاب‌خانوم، آفتاب‌خانومی واسه خودت زیر اون حریر مشکی... به گرمای لب‌خندِ لبِ کم‌رنگت از تشنگی و کرسنگی. تویی که تشنگی و گرسنگی و خیسی عرق‌ـت تحمل نداره، اصلن احساس نمی‌شه. تویی که مث من یه سااال درگیر و زمین گیر و دست به دامن خاک و خاک‌نشینا بودی و تشنگی امونت بریده بود و حالا دوباره رسیدی به آب، بی‌منت و پربخشش آبی رو بهت دادن که اول سال بی‌مهابا ولش کردی به جوی زشتی‌های ریز ریزت.

چشیدن جنس خنکای این سحرا رو من با تمام وجود تشنه‌م...


من از هجوم خستگی حریف دنیا نشدم

کنار سفره‌ی زمین نشستم و پا نشدم...


اَللّهُمَّ اِنْ لَمْ تَکُنْ غَفَرْتَ لَنا فیما مَضى مِنْ شَعْبانَ فَاغْفِرْ لَنا فیما بَقِىَ مِنْهُ...

 


  • ۹۳/۰۴/۰۵
  • روشنا

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">